۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

سعيدي سيرجاني‌ ،كشته ي راه قلم


سعيدي سيرجاني نويسنده‌اي نيست كه در يك مقاله كوتاه بتوان وصفش را به تمامي گفت چه بر طريق تحليل رفتار و شخصيت او باشيم و چه در طريق نقد و خرده‌گيري از او ؛ هدف از نگارش اين چند سطر نه تجليل از سيرجاني است و نه تحليل مشي فكري او و نه تبليغ مواضع سياسي‌اش ، اين نوشتار تنها مي‌كوشد نويسنده‌اي فراموش شده را معرفي كند و بيش از اين را به خواننده مشتاق وامي‌گذارد ؛ او نيز چون هر انسان ديگري روزگاري بر طريقي رفت كه شايد اينك چندان صواب نمي‌نمايد، از خرده‌گيري بر دكتر مصدق و حمايتش از مظفر بقائي گرفته تا خروشيدن‌هاي پر نيش و كنايه‌ و انتقادهاي بي‌پروايش بر مسند نشينان پس از انقلاب ؛ سيرجاني بر شاه و شيخ هر دو مي‌خروشيد بي‌آنكه حتي لحظه‌اي واهمه‌ي جان خويش را داشته باشد ، با افتخار مي‌گفت – و البته عمل مي‌كرد ! – كه هيچ نوشته‌ي انتقادي و نامه معترضانه‌اي به مقامات را به پايان نبردم مگر آنكه نام و نشان واقعي خويش را در آن حك كردم و البته همين جسارت سرانجام قاتل جانش شد.

سيرجاني در شهر كوچك سيرجان در استان كرمان چشم گشود. سيرجان دوران كودكي سيرجاني در تمامي نوشته‌هايش نام پوشيده‌ي ايران بزرگ امروز است و خلق و خوي و سنت‌هاي سيرجاني‌هاي آن روزگار نماد ساده‌دلي‌ها و بلاهت‌ها و خطاهاي ملت بزرگي به نام ملت ايران ؛ سيرجاني پس از انقلاب سياسي شد ، تا پيش از آن انتقادهاي تند خويش را عليه دستگاه‌هاي فرهنگي كشور بي‌محابا به چاپ مي‌سپرد و حتي وزارت‌خانه‌هائي را كه نزديكان شاه در مصدر آن بودند به نقد مي‌كشيد اما به قول خودش چرخ گردون گشتي زد و انقلاب شد و …

آشنائي نگارنده با سعيدي سيرجاني به سالهاي پيش از دوم خرداد بازمي‌گردد. در آن زمان برنامه هويت بي‌آنكه شناسنامه‌اي داشته باشد و نشاني از مجري و كارگردان، بسياري از نويسندگان و مطبوعات دگرانديش را ( مانند مجله كيان و ايران فردا و نويسندگان نزديك به اين طيف ) به جاسوسي و مزدوري و خيانت متهم مي‌ساخت و جز اين به پخش فيلم‌هائي مبادرت مي‌ورزيد كه « اعتراف » نام داشت، اعتراف‌هائي كه گروهي از پي آن سر بر دار شدند و بسياري مجبور به سكوت و محكوم به تماشاي گفته‌هاي خويش كه نه اعتقادي بدان داشتند و نه آزادانه و از روي نقد آنها را بر زبان آورده بودند ؛ سعيدي سيرجاني كه سالها شجاعت و جسارت را شرمنده منش خويش ساخته بود برخلاف پيش‌بيني خويش نه در خيابان به تصادف رسيد ! و نه گلوله شخص ناشناسي در خلوت يك كوچه سينه‌اش را شكافت ، او نيز سرانجام تاب نياورد و لب به اعتراف گشود ، اعتراف به ناكرده‌ها و ناگفته‌ها ، اما فرجام كارش آزادي نبود چرا كه مخالفانش به اين نتيجه رسيده بودند كه او اصلاح ناپذير است

استاد دانشگاه در رشته ادبيات فارسي ، حافظ شناس برجسته ،‌ مفسر شاهنامه فردوسي ، مسلماني صافي اعتقاد كه دينش را نه تبليغ كرد و نه به اندك بهائي فروخت( به تعبير خودش ) ،‌ شاعر توانا و نويسنده‌ي كم نظيري كه كلمات و فرهنگ فارسي چون موم در دستانش نرم بود براي هميشه خاموش گشت و سپس در بادهاي فراموشي و غربت به كنج تاريك تاريخ رفت بي‌آنكه نسل نوين ايران در كنار نام هاي پر طمطراق سراغي از او بگيرد.

« وقتي انقلاب شد من فكر مي‌كردم اين يك انقلاب كمونيستي با پوسته اسلامي است اما وقتي به سرزمين‌هائي كه روزگاري رزمندگان ايراني دلاورانه با دشمن متجاوز مي‌جنگيدند رفتم ،‌ وقتي ديدم جوان ۱۶ ساله‌اي كه در اوج احساس شور و نشاط ، به جاي خوشگذراني به جبهه‌ها آمده و در وصيت خويش از خداوند طلب شهادت مي‌كند ، وقتي آنهمه ايثار و خلوص را ديدم به اشتباه بودن تفكرات خويش پي بردم ، دريافتم كه عمري در راه خطا رفتم و از ايدئولوژي بر حق حاكم ، برداشتي كاملا ناصواب داشته‌ام ، حال صراحتا بر اشتباه خويش اعتراف مي‌كنم و اميدوارم اگر خداوند عمري عطا فرمايد به جبران مافات بپردازم ، هر آنچه در سالهاي پيشين در كتاب‌هاي خويش نگاشته‌ام يكسره از آبشخور فكر منزوي و بدبين من نشات مي‌گرفته و تمامي باطل است ، استغفرالله و اتوب اليه »

سطور فوق بخشي از اعترافات سيرجاني است، اعترافاتي كه با آثار شش دهه عمر او يكسره در تناقض است. كتابهاي سعيدي سيرجاني موضوعات متنوعي را شامل مي‌شوند و براي معرفي هر يك مقاله مفصل جداگانه‌اي بايد نگاشت. آثار پس از انقلاب او بي‌آنكه محتواي آنها را ملاك قرار دهيم از نظر شيوائي نثر كم نظيرند ، برخي از ده ها كتاب او كه اكنون مهر ممنوع بر پيشاني ندارند و به همت نشر پيكان به چاپ رسيده‌اند شامل اين عناوين هستند:

ضحاك ماردوش ،‌ دو زن ، در آستين مرقع ،‌ بيچاره اسفنديار و … و در ميان كتابهاي ممنوعش يكي تفسير سورآبادي است كه 13 سال عمر بر آن نهاد اما هرگز به چاپ نرسيد و ديگري « اي كوته آستينان » است كه مجموعه برخي مقالات او است كه در كنار كتاب « شيخ صنعان » به طور نسبتا كاملي سيرجاني را به نويسنده مي‌شناساند اما فهرست كتابهاي ممنوعش بدينجا ختم نمي‌شود .
همچنين سيرجاني در امر جمع آوري اطلاعات براي دائره المعارف بزرگ ايرانيکا کمک هاي شاياني نمود.

سيرجاني كه از عدم صدور مجوز انتشار كتابهايش پس از انقلاب و ماندن آنها در انبار چاپخانه‌ها و خمير شدن تعدادي از آنها سخت گله‌مند بود دست به قلم برد و شروع به نامه‌نگاري و شكايت به مقاماتي كرد كه مي‌پنداشت مي‌توانند او را از زير بار مخارج و ضرر و زيان معطل ماندن چاپ كتابها برهانند.

آذر ۷۳ پايان سيرجاني رقم خورد.در حين نگارش کتابي پيرامون امام حسين (ع) و واقعه عاشورا بود که مرگ مجال اين کار را به او نداد. پس از قتلهاي پائيز ۷۷ بود كه نام او نيز در ميان قربانيان ماشين سركوب مطرح گرديد . بخش‌هاي زيادي از زندگي و آثار و افكار او همچنان در آنسوي خطوط قرمز قرار داد و اين چند خط تنها يادماني محافظه‌كارانه از آن نويسنده توانا ، مقتول و فراموش شده است.

چرا عده اي در خارج از ايران اينقدر با گنجي مشكل دارند؟


چند روزي ميشود كه شاهد تكه پراني ها و متلك هاي عده اي در خارج از ايران براي زير سئوال بردن گنجي هستيم. آيا واقعا اين آدم ها تا اين اندازه مي توانند نسبت به آنچه كه گنجي از سرگذرانده بي تفاوت و حتامغرض باشند . يامان باشد زندانيان سياسي اي كه اكنون نگران شانيم همان مسئولين ر‍‍ژيم سال هاي قبل اند. انسانيم همه. والا در جمهوري اسلامي مگر هست كسي كه به نحوي مسئول فجايع اين سي نباشد. ما كه ساكت تماشا ميكرديم چه؟ البته نق هايي هم ميزديم... آقاي هادي خرسندي طي يك جمله ي سه خطي گنجي را با تمام آنچه كه پشت سر گذاشته تازه هم ارز خودشان ميبينند. واي بر ما ... دور نيست روزي كه همين عزيزان خون سهراب ها و نداها را هم با غربت توريسم منشانه ي اين سال هايشان هم ارز كنند و خلاص .. سهم خودشان را از مردم بخواهند. ميدانم كه اين حرف ها در اين زمان چقدر زهر است براي مان،‌اما خواهش ميكنم از تمام كساني كه نظري دارند؛ آيا واقعا اين است انصاف در حق گنجي اي كه امضاي دويست و اندي ازبرجسته ترين متفكران معاصر را به همراهي مان جلب كرده؟ گيرم كه كه اكبر خان عبوس است و بد اخلاق. فكر ميكنيد ما جاي او بوديم الان كجا بوديم. ميتوانيد تصور كنيد؟ دلم ميخواهد به او بگويم كه قدري چاشني محبت جاي خالي خيلي از تحليل ها را پر ميكند. به نظر ميرسد خيلي از مدعيان روشنفكري در خارج از ايران حتا با تاويل ادبيات نوشته هاي او مشكل دارند

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

لحظه هاي متراكم تاريخ و ما

در زندگي جمعي آدم ها در هر بوم و سرزمين، بعضا شرايطي در عرض و طول هم بوجود مي آيند كه در نهايت آنها را به دوره هايي اصطلاحا تاريخ ساز مي كشاند. خيلي ها از دريافت و درك چنين شرايطي عاجز مانده معلول وقايعي ميگردند كه بعدها بايد تحت عنوان تاريخ حسرتش را بخورند. نظير آنچه كه در اغلب انقلاب هاي تاريخ ديده و شنيده ايم. از جمله 1357 در ايران. اما اين بار ...!ا
من تا همين سه ماه پيش يكي از بسياراني بودم كه با متعلق دانستن خود به قشر متوسط و مثلا تحصيلكرده ي جامعه اولا كاملا احساس اقليت داشتم و مهمتر اينكه هيچ اميدي به وجود هيچ نوعي از آگاهي جدي جمعي در جامعه نمي بستم.چه رسد به بروزش. اما ظاهرا اعتماد به نفس افسانه اي محمود و اطرافيان عمدتا بيمارش ، باعث طراحي مناظره هاي تلويزيوني اي شد كه جدا از يكسري عوامل ريز ودرشت ديگر،‌باعث افتادن جرقه بر دل خرمني شد كه پيش بيني اش براي خود مردم هم سخت بود.
اما اين روزها آنقدر آگاهي و تحليل هاي هوشمندانه و تيز بينانه از مردم اطرافم ديده ام كه به سختي مي شود حرفي به ميان آورد كه نيانديشيده يا نشنيده باشند. اما نكته در اين جاست كه گفتم: مردم اطرافم؛ يعني طبقه اي مشخص از اجتماع. در يك كلام،‌به نظرم، اين جنبش،‌تپش قلب آگاه قشر متوسط تهران و درمرحله ي بعد چند شهر بزرگ است. جنبشي كه در روشنفكرانه بودن هسته اش،‌اگر بينظير نباشد كم نظير است. اما مشكل همين جاست كه هنوز با درگير شدن تمام لايه هاي اجتماع قدري فاصله دارد. حالا اين "قدري " چقدر است؟! گاهي احساس ميكني همين بيخ گوش و گاه در فاصله اي ماراتني. ولي يك چيز مسلم است. براي امثال مني كه به سبب شرايط شغلي و اجتماعي با جمعي از آدم هاي متعلق به اقشار ديگر و به خصوص طرفدار حاكميت (در شدت هاي مختلف) درگيري و برخورد روزمره داريم؛ نحوه ي اين برخورد و ميزان وقت و انگيزه اي كه صرف ميكنيم واقعا اهميت پيدا ميكند.
گاهي به نظرم مي رسد كه اين روزها شبيه مبلغين مذهبي دو قرن پيش شده ام. بحث ها هميشه از ميزان صحت فجايع و جنايات حكومت آغاز ميشود و كم كم به مسائل بنيادي تر ميرسد. باور كنيد اغلب آدم هاي مذهبي در جامعه ي ما در جايي از مسير ترس از يگانه ي بي همتاي اسلام، هويت مستقل و وجود انساني شان را دفن كرده اند.نميخواهم پيچيده اش كنم اما نيتم از نوشتن اين مطالب كمكي كوچك به همفكراني است كه حالا ديگر مي دانم كم نيستند و انديشه شان با تمام سهمناكي اش براي بدويت اين ابلهان، با سرعتي غريب در حال تكثير است.
براي روبرو شدن با اقشار عامي تر و ذهن هاي نا آشنا تر با اطلاعاتي كه مدت هاست ما در آن غرقيم، نكته هاي نه چندان بي اهميتي هست كه توجه به آنها مي تواند خيلي موثر باشد.
1- يكي از نگراني هاي عمده ي قشر بزرگي از جامعه،‌اعم از مذهبيون و كارگران يا اصطلاحا بدنه ي اجتماع،‌تصور آنها ازوضعيت جامعه در صورت ايجاد آزادي كامل به سبك غربيست. بارها شاهد ابراز نگراني دوستاني از ميان آدمهايي بوده ام كه به هرحال جزيي از اين امواج سبزند و بنا به هر دليل درست يا نادرست،‌مباداي آن را دارند كه فرداي آزادي،‌شاهد لختي زنان و دختران، و بي بند وباري فرزندانشان گردند. خواهش ميكنم اين موضوع را جدي بگيريد و هرگز به تمسخر به آنها نگاه نكنيد كه با قدري تامل در علت هاي نگراني شان مي توان بسياري از گره هاي بسته ي اين جامعه را باز كرد.
2- اشخاص شاغل در مراكز دولتي هنوز با چنان ترس و واهمه ي عجين با هويت شغلي شان روز ها را به شب مي رسانند كه گاه از قياس شخصيت شان در خانه و محل كار حيرت زده مي شويم. باور كنيد براي زدودن اين رياي سنگين با رسوب سي ساله اش ،‌عزمي چنان لازم است كه ناگزيرم از وا‍ژه ي دستمالي شده ولي همچنان عزيز "ملي" استفاده كنم. اين آدم ها نياز به كمك دارند. خيلي ها را ميشناسم كه سالهاست در مثلا صدا و سيما چهره هايي شناخته شده اند و با تن دادن به فرمول هاي سهل الاجراي اداري عملا مدافع حكومت بوده اند، در حالي كه اغلب شان در محدوده ي شخصي يكي بوده اند شبيه همه ي ما. با همان نق و نوق ها و حتا بيشتر، نقدهاي اساسي. اما چه ميشود كرد كه بقول بزرگ تر ها نان در آوردن مردم سالهاست كه دين و ايمان برايشان نگذاشته. خلاصه؛‌حرفم اين است كه به همان اندازه اي كه اين همه هوشمندي در اين مردم قابل مشاهده شده،‌رابطه ي بين واقعيت و حقيقتي كه برايش هزينه كرده ايم پيچيده تر ميشود. بله،‌ميشود نشست و گفت كار اين ها تمام است؛‌سه ماه ديگر،‌يكسال ديگر، اما خيلي ها اين روزها دعا ميكنند كه كار با پيچشي نرم در قدرت و تغييراتي تدريجي،‌اما اساسي در قانون اساسي پايان بگيرد. اگرنه،‌چه بسا همگي شاهد طوفاني گرديم كه كنترل ويراني هايش در اختيارمان نباشد. با توجه به اين هاست كه فكر ميكنم نقش تك تك ما در يافتن،‌و نشان دادن راه هايي براي مبارزه ي مدني به اقشار مختلف درگير با بدنه ي نظام،‌بي اندازه تعيين كننده است.
3-كنار گذاشتن سهمي كوچك از 24 ساعت براي موضوعي كه همگي در مقام حرف تاييدش ميكنيم؛ اما در عمل هنوز بسياري از ما زمان موثري را به آن اختصاص نداده ايم. خود من؛ كه بالاخره براي نوشتن اين سست قلمي ها نشسته ام،‌ساعت يك و نيم جمعه شب را غنيمت شمرده و آغاز كرده ام. نمي دانم چقدر شانس زندگي نصيب اين وبلاگ خواهد شد تا انگيزه ي تداومش را پيدا كنم.