۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

لحظه هاي متراكم تاريخ و ما

در زندگي جمعي آدم ها در هر بوم و سرزمين، بعضا شرايطي در عرض و طول هم بوجود مي آيند كه در نهايت آنها را به دوره هايي اصطلاحا تاريخ ساز مي كشاند. خيلي ها از دريافت و درك چنين شرايطي عاجز مانده معلول وقايعي ميگردند كه بعدها بايد تحت عنوان تاريخ حسرتش را بخورند. نظير آنچه كه در اغلب انقلاب هاي تاريخ ديده و شنيده ايم. از جمله 1357 در ايران. اما اين بار ...!ا
من تا همين سه ماه پيش يكي از بسياراني بودم كه با متعلق دانستن خود به قشر متوسط و مثلا تحصيلكرده ي جامعه اولا كاملا احساس اقليت داشتم و مهمتر اينكه هيچ اميدي به وجود هيچ نوعي از آگاهي جدي جمعي در جامعه نمي بستم.چه رسد به بروزش. اما ظاهرا اعتماد به نفس افسانه اي محمود و اطرافيان عمدتا بيمارش ، باعث طراحي مناظره هاي تلويزيوني اي شد كه جدا از يكسري عوامل ريز ودرشت ديگر،‌باعث افتادن جرقه بر دل خرمني شد كه پيش بيني اش براي خود مردم هم سخت بود.
اما اين روزها آنقدر آگاهي و تحليل هاي هوشمندانه و تيز بينانه از مردم اطرافم ديده ام كه به سختي مي شود حرفي به ميان آورد كه نيانديشيده يا نشنيده باشند. اما نكته در اين جاست كه گفتم: مردم اطرافم؛ يعني طبقه اي مشخص از اجتماع. در يك كلام،‌به نظرم، اين جنبش،‌تپش قلب آگاه قشر متوسط تهران و درمرحله ي بعد چند شهر بزرگ است. جنبشي كه در روشنفكرانه بودن هسته اش،‌اگر بينظير نباشد كم نظير است. اما مشكل همين جاست كه هنوز با درگير شدن تمام لايه هاي اجتماع قدري فاصله دارد. حالا اين "قدري " چقدر است؟! گاهي احساس ميكني همين بيخ گوش و گاه در فاصله اي ماراتني. ولي يك چيز مسلم است. براي امثال مني كه به سبب شرايط شغلي و اجتماعي با جمعي از آدم هاي متعلق به اقشار ديگر و به خصوص طرفدار حاكميت (در شدت هاي مختلف) درگيري و برخورد روزمره داريم؛ نحوه ي اين برخورد و ميزان وقت و انگيزه اي كه صرف ميكنيم واقعا اهميت پيدا ميكند.
گاهي به نظرم مي رسد كه اين روزها شبيه مبلغين مذهبي دو قرن پيش شده ام. بحث ها هميشه از ميزان صحت فجايع و جنايات حكومت آغاز ميشود و كم كم به مسائل بنيادي تر ميرسد. باور كنيد اغلب آدم هاي مذهبي در جامعه ي ما در جايي از مسير ترس از يگانه ي بي همتاي اسلام، هويت مستقل و وجود انساني شان را دفن كرده اند.نميخواهم پيچيده اش كنم اما نيتم از نوشتن اين مطالب كمكي كوچك به همفكراني است كه حالا ديگر مي دانم كم نيستند و انديشه شان با تمام سهمناكي اش براي بدويت اين ابلهان، با سرعتي غريب در حال تكثير است.
براي روبرو شدن با اقشار عامي تر و ذهن هاي نا آشنا تر با اطلاعاتي كه مدت هاست ما در آن غرقيم، نكته هاي نه چندان بي اهميتي هست كه توجه به آنها مي تواند خيلي موثر باشد.
1- يكي از نگراني هاي عمده ي قشر بزرگي از جامعه،‌اعم از مذهبيون و كارگران يا اصطلاحا بدنه ي اجتماع،‌تصور آنها ازوضعيت جامعه در صورت ايجاد آزادي كامل به سبك غربيست. بارها شاهد ابراز نگراني دوستاني از ميان آدمهايي بوده ام كه به هرحال جزيي از اين امواج سبزند و بنا به هر دليل درست يا نادرست،‌مباداي آن را دارند كه فرداي آزادي،‌شاهد لختي زنان و دختران، و بي بند وباري فرزندانشان گردند. خواهش ميكنم اين موضوع را جدي بگيريد و هرگز به تمسخر به آنها نگاه نكنيد كه با قدري تامل در علت هاي نگراني شان مي توان بسياري از گره هاي بسته ي اين جامعه را باز كرد.
2- اشخاص شاغل در مراكز دولتي هنوز با چنان ترس و واهمه ي عجين با هويت شغلي شان روز ها را به شب مي رسانند كه گاه از قياس شخصيت شان در خانه و محل كار حيرت زده مي شويم. باور كنيد براي زدودن اين رياي سنگين با رسوب سي ساله اش ،‌عزمي چنان لازم است كه ناگزيرم از وا‍ژه ي دستمالي شده ولي همچنان عزيز "ملي" استفاده كنم. اين آدم ها نياز به كمك دارند. خيلي ها را ميشناسم كه سالهاست در مثلا صدا و سيما چهره هايي شناخته شده اند و با تن دادن به فرمول هاي سهل الاجراي اداري عملا مدافع حكومت بوده اند، در حالي كه اغلب شان در محدوده ي شخصي يكي بوده اند شبيه همه ي ما. با همان نق و نوق ها و حتا بيشتر، نقدهاي اساسي. اما چه ميشود كرد كه بقول بزرگ تر ها نان در آوردن مردم سالهاست كه دين و ايمان برايشان نگذاشته. خلاصه؛‌حرفم اين است كه به همان اندازه اي كه اين همه هوشمندي در اين مردم قابل مشاهده شده،‌رابطه ي بين واقعيت و حقيقتي كه برايش هزينه كرده ايم پيچيده تر ميشود. بله،‌ميشود نشست و گفت كار اين ها تمام است؛‌سه ماه ديگر،‌يكسال ديگر، اما خيلي ها اين روزها دعا ميكنند كه كار با پيچشي نرم در قدرت و تغييراتي تدريجي،‌اما اساسي در قانون اساسي پايان بگيرد. اگرنه،‌چه بسا همگي شاهد طوفاني گرديم كه كنترل ويراني هايش در اختيارمان نباشد. با توجه به اين هاست كه فكر ميكنم نقش تك تك ما در يافتن،‌و نشان دادن راه هايي براي مبارزه ي مدني به اقشار مختلف درگير با بدنه ي نظام،‌بي اندازه تعيين كننده است.
3-كنار گذاشتن سهمي كوچك از 24 ساعت براي موضوعي كه همگي در مقام حرف تاييدش ميكنيم؛ اما در عمل هنوز بسياري از ما زمان موثري را به آن اختصاص نداده ايم. خود من؛ كه بالاخره براي نوشتن اين سست قلمي ها نشسته ام،‌ساعت يك و نيم جمعه شب را غنيمت شمرده و آغاز كرده ام. نمي دانم چقدر شانس زندگي نصيب اين وبلاگ خواهد شد تا انگيزه ي تداومش را پيدا كنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر