۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

نكته هايي از جنگ رسانه اي با سايت هاي اجتماعي

از ساعاتي پيش بالاترين به روش جديدي دچار رهبري (فييييل تر) شده كه جالب توجه است. بدين صورت كه حتا با سايت هاي معمول پروووكسسي و حتا وي پي ان هم باز نميشود. اين اتفاق در مورد يوتيوب هم در روزهاي درگيري و نيز قدس افتده بود. بطوريكه سايت با پرووكسسسسي باز ميشداما انگار كه استريم ويدئوي فلش اجازه عبورنمي يافت.
اين همان فناوري اي است كه به آن content fiiilterrrring ميگويند. يعني تشخيص محتواي صفحه وب. تنها راه عبوراز آن هم استفاده از ابزاريست كه محتوا را هم علاوه بر آدرس رمزگذاري كند. شايد براي برخي اين موضوع ناآشنايي نباشد اما چيزي كه جالب است استفاده محدود حكومت از آن در زمانهايي كه گفتم است. يعني اينكه سرورهاي معمول رهبري در مخابرات وicpها اينكار را نميكنند و اصولا فقط با آدرس ها كار دارند.پس اين فناوري توسط سرورهاي خاصي (اطلاعات ،‌و يا خارج از گيت هاي ايران) اعمال ميشود. شايد هزينه ي گزافش باعث مقطعي بودنش ميشود... عزيزاني كه تجربه مشابه يا نظري دارند به اشتراك بگذارند

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

شعر تجاوز

رضا براهني

وقتی که
مامورگردن کلفتی بر گردن آدم سوار
شده
وشلوار زندان تا زانوهایش پایین
کشیده شده
وقتی که
دو امیر تجاوز کون آدم را به یکدیگر تعارف
می کنند
آدم
به یاد مورچه های بلندی نمی افتد که
یک پایشان شکسته پای دیگرشان
یارای کشیدن مورچه را
ندارد
و یاد حرف مادر بزرگ مرحومش نمی افتد که
می گفت پشتکار را از مورچه یادبگیر که
بی محابا پیش می تازد و پیش می رود
- حتی اگر سرش یا کونش را هم بریده
باشند -
آدم به یاد مظفرالدین شاه که از بواسیر
مرد و رضا شاه که از سیفلیس مرد
نمی افتد
آدم
به یاد زن موبوری که
شاه جدیدا شکمش را بالا آورده نمی افتد
آدم به یاد عمه مسلولش هم نمی افتد
آدم اصلا به یاد هیچ چیز
نمی افتد بلکه
می بیند حیوانی درشت تر از خودش
در اعماق استخوانهایش فرو می رود
و طلسم تحقیر بر سوراخ خونین مقعدش کوبیده
می شود
انگار
با میخی در ماتحتش حکم
مرده یا زنده اش را خواهانیم، می کوبند

و بعد آدم در مغزش خطاب به مادرش
می گوید
چرا
مرا همانطور که بیرون دادی بالا نمی کشی چرا؟

گزارش: روز قدس آزاد شد. آزاد شد؟

27شهريور- ساعت 11.30 - روي پل كريمخان - سرود ياردبستاني من بارها خوانده شد. دقايقي بعد درست روي مرتفع ترين نقاط پل نيروي انتظامي راه را روي مردم بست. چند دقيقه همينطور گذشت. شعار "نيروي انتظامي حمايت حمايت" چندين بار تكرار شد.مشخص بود كه متاصل اند. فرمانده شان با بي سيم چك ميكرد كه چه كنند. تلاش ميكردند حركت را كند و منقطع كنند. وقتي كه اجازه حركت دادند شعار "نيروي انتظامي تشكر تشكر" و "نيروي انتظامي سبز توهم قشنگه" فضا را پر كرد. مردم آنها را مي بوسيدند. با چشم خودم ديدم كه مرد درشت هيكل و چهل وهفت هشت ساله اي يك سرباز را بزور بغل كرد و لپش را خيلي محكم ماچ كرد. در ميان ستوني از پليس در دوطرف عبور ميكرديم. سربازان با لبخندي شرمگين نگاه ميكردند. اما فرمانده اي داشتند كه كاملا عصبي و غير طبيعي رفتار ميكرد. با بي سيم حرف زد و يكهو به سربازان گفت "باتوم ها رو در بياريد اينا مثل اينكه حاليشون نميشه". حالت سربازهايي كه اغلب باتوم را در آورده ولي پشت شان قايم كرده بودند خيلي ديدني بود. به نظر مي رسيد فرمانده شان احتمال داد كه فرمانش اجرا پذير نباشد كه ادامه نداد. بالاخره همه به سلامت از پل گذشتند و به ميدان وليعصر رسيدند.

بعد از اينكه در بلوار كشاورز عملا به كنار دانشگاه راهمان ندادند و تا حدي پراكنده شديم،‌درست بعد از ميدان وليعصر در آغاز كريمخان به سمت هفت تير برميگشتيم. پليس به زور هدايت مان كرد به پياده رو. در همين حال هم كم تعداد نبوديم. بعد متوجه شديم كه علت به پياده رو راندنمان حضور يك دسته از دولتي هاست. تهديد آميزي حالت شان خود به خود مردم را به كنار پياده رو مي كشيد. ناگهان در چند متري مان ديديم كه درست مثل مجالس رقص چند تا از بسيجي ها آمده اند سراغ مردم توي پياده رو و دست شان را گرفته با شعار "ايول ايول" ميكشند به داخل خودشان و مثلا دعوت مي كنند. اكراه و مقاومت آن چند نفر كه همه جور سن و سالي داشتند طوري بود كه داشت جو را كاملا بهم مي ريخت. آماده تصميم براي درگيري يا فرار شده بوديم كه ناگهان رگبار باران با شدتي عجيب شروع شد. همه گروه دولتي ها هم كه وسط خيابان بودند دويدند به پياده رو . مسير جلومان باز شد و به راحتي گذشتيم. دويست متر جلوتر كه باران خيلي كمتر شده بود به جمع بزرگي از سبزها رسيديم و بهشان ملحق شديم با اين شعار" صل علي محمد؛ اشك خدا در اومد" و " بسيجي؛‌ اسرائيل ؛ پيوندتان مبارك!

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

شناخت و نعيين مسير براي روز قدس


مسيرهاي هفتگانه اعلام شده را براي بررسي روي نقشه پياده كردم. به نظرميرسد مسيرهاي شماره 6 و7 بيشتر مورد استقبال ملت سبز باشد. منتها اين موضوع هم هست كه شايد براي اين مسيرها تدارك سركوب گران هم بيشتر باشد. سيرهايي كه چند كيلومتري مشترك در خيابان انقلاب دارند بالقوه مي توانند پرجمعيت ترين باشند. با اين پيش فرض بايد گفت كه :پيش بسوي خيابان انقلاب (نه ميدان). فكر كنم بهترين كار اين باشد كه از مسيرهاي 6 و7 شروع كنيم، اما آن را بشكنيم و وسط خيابان انقلاب در بياييم،‌نه پشت دانشگاه. نظر بدهيد تا آگاه تر انتخاب مسير كنيم

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

آآن كه مي برد؛ آن كه مي بازد

پيدا شدن سر و كله ي  وا‍ژه هايي كه قبلا هيچ نمي شناختيم شان. مثل همين "هزينه دادن"! چقدر بكارش مي بريم اين روزها. يعني اينكه آنقدر عاقل و سياستمدار و عاقبت انديش شده ايم كه ابتداي هر عمل واراده اي را با نتايج احتمالي دست آخري اش مي سنجيم. به نظرم اول بار از دهان شيخ اصلاحات شنيدمش. و حالا؛ توي اتوبوس. صداي مفصل بي روغن بدنه ي آكاردئوني وسط اتوبوس و سنگيني ظهر داغ روي سرهايي كه در ارتباطي مستقيم با ريتم پاهاي راننده روي كلاج و ترمز،‌روي گردن ها آونگ مي شوند. در سكوتي همدستانه ميان مردان، همه در حال شنيدن اند. شنيدن صدايي كه صاحبش با دو چشم بادامي پر از خشم،‌آنطرفِ نرده هاي حفظ كننده ي اسلام،‌ ته اتوبوس ناگهان دور برداشته است. چه بي محابا دارد مي تازد به زنك بيچاره اي كه اصلا معلوم نيست چرا زده به سرش و با بي حوصلگي پرسيده:"تو اين مملكت اين چيزا همه ش از قبل تعيين شده دست من و شما هم نيست. چرا تمومش نمي كنيد؟" 
در ميان آن همه سرهاي آونگ، هيچكس،‌ دقيقا هيچكس به سمت دختر حتا نيم نگاهي هم نمي كند،‌ وقتي كه مي تازد:" تا به حال دم در اوين منتظر بودي؟ عكس بچه ت رو به هركس و ناكسي نشون دادي؟ تا حالا دخترت رو بخاطر عفونت رحم دكتر بردي؟ شده برات ندوني نگران خودكشي شوهرت باشي يا بچه ت؟ مي دوني اين هزينه ها رو اينا برا چي دادن؟"
"ز" ي هزينه توي سرم زه ميكشد و از جام بلند مي شوم تا به سمت عقب اتوبوس بروم. مي خواهم حرفي بزنم.
درِ كلاس كه پشت سرش كوبيده شد تقريبا به وسط محوطه جلوي نيمكت ها رسيده بود. صداي تيزش از دل همان ززِ يه هزينه توي سرم جدا شد و هيبت سياه چادرش و برق ته استكان هاي روي عينكش جلوي چشمم قرار گرفت. همان طور كه جيغ مي زد چيزهايي مي گفت كه در ميانش كلمات شهيد و خون و حرمت را مي شد تشخيص داد. روي تخته نوشت سي و جهار هزار و تازه فهميديم كه دارد سي چهار هزار شهيد اصفهان را به رخ مان مي كشد كه چرا آنقدر بي شعوريم كه با اين همه خوني كه داده اند،‌ كلاس را روي سرمان گذاشته ايم! بعد از اين همه فهميديم كه اين عينك و چادر سياه معلم ديني مان است. نمونه ي يك زن انقلابي. و همه ي ما به او بدهكار بوديم.
هنوز همانطور ايستاده ام،‌يكدست به ميله ي عمودي و دست ديگر.. فكر كنم در حين حركتي اريب و انقلابي به سمت جلو بود كه روي هوا متوقف ماند. راستي اين حس طلبكار شدن از كجا مي آيد؟ چرا انقلاب ها همه طلبكارند؟! چون هزينه داده اند؟ مردد به عقب رو ميكنم. پيرمرد هم نمي شود گفت به آني كه به سرعت جايم را اشغال كرده. متوجه نگاهم كه مي شود سر آونگش را مثل آكاردئوني به پهلو افتاده توي گردنش فرو مي كند و يكهو بيست سال پيرتر مي شود. چرا بلند شدم؟ چرا قبل از بلند شدن حرفم را مزه مزه نكردم. خوب،‌ظاهرا هزينه اش را داده ام. بي هيچ طلبي از كسي،‌نه در گذشته،‌و نه در آينده.

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

متن نامه قرباني كهريزك به كروبي و رضا علامه زاده

از آنجايي كه متن اين نامه خيلي مهم است و سرعت عمل در انتشار هرچه گسترده ترش مهم تر، آن را از روي فيلم پياده كردم:

"ببين برادر من شما يك چيزي ميگيد كه خودت حسش نكردي، بنده خودم مورد تجاوز قرار گرفته ام، ‌به آقاي كروبي گفته ام، و ايشان هم خدا وكيلي سنگ تمام گذاشت. اما حالا افتاده ام دست قاضي هاي مرتضوي. دارند به سمتي هدايت مي كنند كه من از كروبي پول گرفته ام تا پدرم را در بياورند. ديروز يازده ساعت بازجويي ام مي كردند. شما بگو، جاي من بودي چه مي كردي؟"

(تصوير علامه زاده كه نامه را مي خواند)

متن نامه ي ابراهيم شريفي: نمي­دانم از كجا شروع كنم. اما در زندگي ام از هيچ چيز به اندازه ي حماقت نفرت نداشته و ندارم. در انتخابات 88 اميدي در دلم زنده شد و با خودم فكر كردم هركار بكن م تا احمدي نژاد رئيس جمهور نشود. برايم مهم نبود كه كروبي، موسوي، يا حتا رضايي رئيس جمهور شود. مهم اين بود كه چه كسي نشود. خودم براي خودم ستادي تشكيل دادم و شعارمان نه به احمدي نژاد شد. موفق هم بودم. انتخابات برگزار شد و خودم هم ناظر گردشي صندوق ها بودم. اما وقتي ديديم كه اتفاقي كه نبايد مي افتاد افتاد، با همه قرار گذاشتيم كه بيرون برويم. به ونك رفتيم و در خيابان فاطمي هم باتوم برقي خوردم. يك هفته اي گذشت و من هرروز به تظاهرات مي رفتم. دوشنبه ي بعد يعني 2/4/88 براي ديدن دوستي و انجام كارهاي ويزايم به كنسولگري ايتاليا در خيابان مهيار رفتم. در سر خيابان منزل مان شخصي از درون يك سمند مشكي گفت آقا ببخشيد. جلو رفتم و شخص ديگري دست مرا از پشت پيچاند و چشم بند و دست بند به من زد و دائم سرم را به زير صندلي فشار ميداد. بازداشتم برايم خيلي غير مترقبه نبود. چهل دقيقه اي شد تا وارد محلي شديم كه ديگر صداي ماشين نمي آمد. پياده ام كردند و به درون سالني انداختند. ترس به جانم مستولي شده بود و با خودم دائم مرور مي كردم كه چه چيزهايي را هنگام بازجويي بگويم. نمي دانم خوابم برد يا نه اما صداي ضجه ي زني را مي شنيدم كه جيغ ميزد. به غيرتم برخورد و با صداي آرام اعتراض كردم كه نكن. نزن، كه كم كم صداي ديگران هم به گوشم رسيد كه لب به اعتراض گشودند. ناگهان كسي گفت تنبيه عمومي. لباس مان را به زور از تن مان در آوردند و چنان زدندمان كه آه از نهادمان بر مي خواست. وقتي ضارب ما را مي زد يا حسين "يا حسين" مي كرد و "يا زهرا" "يا زهرا" مي كرد. در يكي از يا حسين ها يك نفر گفت: "مير حسين"! ضارب گفت: "ميرحسين"؟! الان نشان تان مي دهم. صداي دري آمد و پس از آن قومي به ما حمله كردند كه نمي دانم در باب وحشي گري شان چه بگويم. دوباره ما را به درون همان جاي قبلي بردند. دست بندمان را به جلو زدند و كمي نان و كمي سيب زميني به ما دادند و آبي كه طعم لجن مي داد. در اين روز و دو روز بعد ما را مثل روز اول نزدند. فقط راه مي رفتند و فحش مان مي دادند. هم به خودمان و هم به مادر و خواهرمان و هم به موسوي و كروبي و خاتمي. و اعدام ساختگي روز چهارم كه ما را به خط كردند كه من اعتراض كردم كه " اگر مي خواهيد ما را اعدام كنيد، اعدام كنيد اين بازي ها چيه" كه كسي با لگد چنان به شكمم زد كه زمين خوردم و دائم به شكمم مي زد تا اينكه طعم خون را در دهنم حس مي كردم. و به كسي گفت: " ببر حامله اش كن تا ديگه از اين گه ها نخورد." نمي دانم از اين به بعد را چگونه شرح دهم چون قلبم درد مي گيرد. مرا كشان كشان در حالي گرماي خون را روي شكمم حس مي كردم به جايي برد و دستانم را به ديوار بست و همينطور پاهايم را، و شورتم را در آورد. و نمي دانم با آلتش اين كار را كرد يا چيزي ديگر. آن لحظه هيچ چيز نمي فهميدم. فكر مي كنم بيهوش شدم. زماني كه به هوش آمدم خود را در جايي شبيه درمانگاه يافتم. سوزش و درد شديد مقعدي داشتم. چشمانم باز بود و هم مي ديدم سرم به دستم است و هم يك كيسه خون به دست ديگرم با دستبندي زنجير دار به تخت بسته شده بود. (قطع تصوير به چهره ي خود ابراهيم)

ابراهيم: رضا تو ميدوني اين نامه رو براي چي به تو هم دادم. به خاطر اينكه زماني كه به كروبي مراجعه كردم اگر به هردليلي اتفاقي براي من يا كروبي افتاد، يك نفر خارج از ايران از اين موضوع باخبر باشه؛ و اون كسيه كه كارش سال ها اين بوده و در اين زمينه كار كرده.(قطع تصوير به رضا علامه زاده)

چند روز بعد نامه اي به من نوشت كه در اون اشاره كرد به نامه اي كه به كروبي نوشته و عين اون نامه رو هم براي من ارسال كرده. در نامه به من نوشته: "سلام من اين نامه را براي آقاي كروبي نوشتم. براي اينكه بتواند مرا از دست قاضي مرتضوي دادستان تهران نجات دهد. ممكن است فردا درسايت اعماد ملي چاپ شود. ببينيد كارم به كجا كشيده كه امروز به دنبال سيانور مي گشتم تا اگر دست شان به من رسيد سناريوشان را خراب كنم"(قطع به تصوير ابراهيم)

ابراهيم: " بارها به خودكشي فكركردم ولي احقاق حقوقم، و ظلمي كه ديگران مي رفت و نمي تونستم از اون جلوگيري كنم، اذيتم مي كرد. من قرباني عملي شدم كه خيلي وقته انجام ميشه"

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

و قوم لوط پيغمبرانشان را انكار نمودند آنگاه كه لوط به ايشان گفت: آيا از خدا نميترسيد

بعد از شنيدن خبر اعلام دروغين بودن مدارك كروبي توسط قوه قضاييه و لمس شرايط اسفباري كه دستگيري كروبي و موسوي فقط بخشي از احتمالات آن است، همسرم شايد از روي استيصال قرآن را برداشت و تفال گونه باز كرد. تنها توضيحم اين است كه هرگز مذهبي نبوده و نيستم ، ‌باقي تفسيرها با خودتان:
ترجمه آيات 160 تا 172 سوره شعراء- و قوم لوط پيغمبرانشان را انكار نمودند؛ آنگاه كه لوط با مهر به ايشان گفت: آيا از خدا نميترسيد و از بدي پرهيز نميكنيد؟؛ من خيرخواه و امين شمايم؛ ..؛ آيا با مردان دست به اعمال ننگين ميزنيد؟ و خلقي را كه خدا همسرانتان قراردادرها ميكنيد؟آري شما مردماني ظالم و نابكاريد؛ (قوم در جواب او) گفتند اگر دست از نهي و منع برنداري تو را تبعيد خواهيم كرد؛ لوط گفت:اگر منع تان نتوانم خود دشمن عمل تان خواهم بود؛(دعاي لوط) خداوندا من و خاندانم را از اين اعمال دور نگهدار؛ پس ما نيز او و خاندانش را نجات بخشيديم؛ ..؛ آنگاه همه ي آن قوم را نابود ساختيم.

بده بدبد ... چه اميدي ... چه ايماني

هميشه يكي از مسخره كنندگان جدي آدم هايي بوده ام كه شعارهاي كلي و بزك كرده براي اميدواري مي دهند. اما در اين روزها، در دل اين همه خبر بد كه پاياني ندارند، با گوشت و پوست حس كردم ارزش چند هجا و حرف زيباي به هم بافته را، آنگاه كه بوي اميدي ولو كم سو را به مشام انسان مي رسانند. واژه هايي از جنس كلمات نامه ي دكتر سروش.

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

اگر اين شعله بميرد ..

سي سال زير خاكستر بوده ايم بس است ..
مشكلي كه اميدوار بودم تابحال به نحوي حل شده باشد،‌يا از طريق اعلان هاي رسمي سايت هاي مرجع سبز،‌يا آقاي سازگارا،‌مساله ي تشكيل شبكه اي واقعي از آدم هاست كه ارتباطشان محدود به دنياي مجازي نباشد. پيشنهادي كه يكي از دوستان براي بحث شبنامه ها داد دوباره داغم را تازه كرد. كاش بتوانيم راهي واقعي و در عين حال امن (كه ظاهرا بزرگترين مشكل مان است) پيدا كنيم براي شناسايي واقعي (ولو با اسم مستعار) براي اجراي كارهايي عملي مثل همين شبنامه ها.
خودمان را گول نزنيم. من خودم خيلي ها را مي شناسم كه عملا "بي خيال" شده اند و رفتارشان دارد دوباره شبيه هماني مي شود كه در اين سي سال دل مان را مي فسرد. اغلب آدم ها از لحاظ ميزان فعاليت براي كسب اطلاعات دست اول و انتقال آن به ديگران وضع منفعل و اتفاقي اي دارند. اگر كاري نكنيم پشيماني ها خواهد داشت. خيلي ها حتا از تصور گفتن صريح همين حرف ها در دنياي واقعي ابا دارند. به جمع وب گردهاي حرفه اي كه تازه درصد زيادي شان خارج از ايرانند دل خوش نكنيم. سي دي بسيار مفيدي از كليپ هاي ساخته شده از تصاوير جنايات و اتفاقات اين روزها بدستم رسيده كه ديدنش براي قشر كف جامعه از نان شب حياتي تر است. نمي دانم چطور ميشود شبكه اي براي توزيعش ساخت. خواهش مي كنم دست كم همفكري كنيد و نظر اجرايي بدهيد. فقط اشك ريختن پاي مانيتور حق ما نيست. مي دانم كه وضع مان چقدر نا امن است. اعتماد كردني كه به سختي مقدور است. براي همين به حرف آمده ام. حرف عمو محسن راجع به گرو هاي سه نفره خوب است. استفاده از پست هم بد نيست. نياز ما قدري تعهد عملي ست، ‌به انسانيت:
و انسان دشواري وظيفه بود