۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

آآن كه مي برد؛ آن كه مي بازد

پيدا شدن سر و كله ي  وا‍ژه هايي كه قبلا هيچ نمي شناختيم شان. مثل همين "هزينه دادن"! چقدر بكارش مي بريم اين روزها. يعني اينكه آنقدر عاقل و سياستمدار و عاقبت انديش شده ايم كه ابتداي هر عمل واراده اي را با نتايج احتمالي دست آخري اش مي سنجيم. به نظرم اول بار از دهان شيخ اصلاحات شنيدمش. و حالا؛ توي اتوبوس. صداي مفصل بي روغن بدنه ي آكاردئوني وسط اتوبوس و سنگيني ظهر داغ روي سرهايي كه در ارتباطي مستقيم با ريتم پاهاي راننده روي كلاج و ترمز،‌روي گردن ها آونگ مي شوند. در سكوتي همدستانه ميان مردان، همه در حال شنيدن اند. شنيدن صدايي كه صاحبش با دو چشم بادامي پر از خشم،‌آنطرفِ نرده هاي حفظ كننده ي اسلام،‌ ته اتوبوس ناگهان دور برداشته است. چه بي محابا دارد مي تازد به زنك بيچاره اي كه اصلا معلوم نيست چرا زده به سرش و با بي حوصلگي پرسيده:"تو اين مملكت اين چيزا همه ش از قبل تعيين شده دست من و شما هم نيست. چرا تمومش نمي كنيد؟" 
در ميان آن همه سرهاي آونگ، هيچكس،‌ دقيقا هيچكس به سمت دختر حتا نيم نگاهي هم نمي كند،‌ وقتي كه مي تازد:" تا به حال دم در اوين منتظر بودي؟ عكس بچه ت رو به هركس و ناكسي نشون دادي؟ تا حالا دخترت رو بخاطر عفونت رحم دكتر بردي؟ شده برات ندوني نگران خودكشي شوهرت باشي يا بچه ت؟ مي دوني اين هزينه ها رو اينا برا چي دادن؟"
"ز" ي هزينه توي سرم زه ميكشد و از جام بلند مي شوم تا به سمت عقب اتوبوس بروم. مي خواهم حرفي بزنم.
درِ كلاس كه پشت سرش كوبيده شد تقريبا به وسط محوطه جلوي نيمكت ها رسيده بود. صداي تيزش از دل همان ززِ يه هزينه توي سرم جدا شد و هيبت سياه چادرش و برق ته استكان هاي روي عينكش جلوي چشمم قرار گرفت. همان طور كه جيغ مي زد چيزهايي مي گفت كه در ميانش كلمات شهيد و خون و حرمت را مي شد تشخيص داد. روي تخته نوشت سي و جهار هزار و تازه فهميديم كه دارد سي چهار هزار شهيد اصفهان را به رخ مان مي كشد كه چرا آنقدر بي شعوريم كه با اين همه خوني كه داده اند،‌ كلاس را روي سرمان گذاشته ايم! بعد از اين همه فهميديم كه اين عينك و چادر سياه معلم ديني مان است. نمونه ي يك زن انقلابي. و همه ي ما به او بدهكار بوديم.
هنوز همانطور ايستاده ام،‌يكدست به ميله ي عمودي و دست ديگر.. فكر كنم در حين حركتي اريب و انقلابي به سمت جلو بود كه روي هوا متوقف ماند. راستي اين حس طلبكار شدن از كجا مي آيد؟ چرا انقلاب ها همه طلبكارند؟! چون هزينه داده اند؟ مردد به عقب رو ميكنم. پيرمرد هم نمي شود گفت به آني كه به سرعت جايم را اشغال كرده. متوجه نگاهم كه مي شود سر آونگش را مثل آكاردئوني به پهلو افتاده توي گردنش فرو مي كند و يكهو بيست سال پيرتر مي شود. چرا بلند شدم؟ چرا قبل از بلند شدن حرفم را مزه مزه نكردم. خوب،‌ظاهرا هزينه اش را داده ام. بي هيچ طلبي از كسي،‌نه در گذشته،‌و نه در آينده.

۱ نظر:

  1. khob ishun kheili khaste del budan, del shekaste budan, nemidunestan che juri komak bekhan..
    ghabul konid, in khanum, hamsar v dokhtaresh be chandin sal ravandarmani ehtiaj darand ta betunan ye zendegi tabi'i ro edame bedan, unvaght hata yek nafar nist ke bahashun hamdardi kone..
    kheili sakhte..
    javabe un khanum ham javabe kuchiki nabude..
    mage kam kari anjam dadan? un khanum bi ensafi karde ke unjur javab dade, in hame fadakari ro be hich gerefte,
    haminghadr ke man fahmidam ke inha cheghadr jenayatkarand aya kafi nist? be har hal hazinehe dade mishe.. chon tu hokumate estebdadi har chi shoma kutah biaid baraye jormhaye kuchektari mojazat haye bozorgtari khahid did..
    ya hagh

    پاسخ دادنحذف