۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

سازمان اطلاعات یا چکا

اولین بار در دهه 70 و همزمان با ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی، جنگ اطلاعاتی بین ارگانهای امنیتی جمهوری اسلامی
شکل گرفت و وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه در یک رویارویی خصمانه وارد نبرد با یکدیگر شدند. برنده این جنگ، سرویسهای اطلاعاتی غربی بودند که ناب ترین اطلاعات را مفت و مجانی بدست می آوردند. در این جنگ هر دو طرف تلاش می‌ کرد تا اسرار بیشتری را از طرف مقابل در اختیار سرویسهای غربی گذاشته و از این طریق تشکیلات رقیب را بی‌عرضه و ضعیف نشان دهند. وزارت اطلاعات در اختیار هاشمی قرار داشت و وی که همواره مخالف ورود سپاه به صحنه سیاست و مدیریت کشور بود، در صدد
برآمد تا با تمرکز امور امنیتی در دست وزارت اطلاعات، اطلاعات سپاه را در حد یک اطلاعات نظامی، همانند رکن دوم ارتش، محدود نموده و مانع از دخالت نظامیان در سیاست گردد. سپاه برای اینکه از کارهای دولت سر درآورده و از آنچه در درون وزارتخانه ها
در داخل کشور و در درون سفارتخانه ها در خارج از کشور می گذرد مطلع شود، نیاز به اطلاعات داشت. رهبر نیز پس از مدتی احساس کرد که جریان اطلاعات بتدریج از دستش خارج شده و او نیز بدون اطلاعات، فاقد قدرت خواهد بود.
سپاه با حمایت رهبر نیروی قدس را تشکیل اد که مأموریتش برون مرزی بود و به همین بهانه اقدام به ایجاد پایگاههای اطلاعاتی در
خارج از کشور نموده و در عین حال با مجوز رهبری اقدام به واردات سیستمهای شنود نمود تا بتواند مکالمات دولت و وزارت
اطلاعات را گوش کند. وزارت اطلاعات در مقابل، این اقدامات را غیرقانونی و بر خلاف اصول قانون اساسی دانسته و از
فعالیتهای سپاه در حد امکان جلوگیری می کرد. از دید ئیس جمهور و وزارت اطلاعات، سپاه نیروی مسلحی بود که شرح وظایف مشخصی داشت و ورود به حیطه های امنیتی جزو این شرح وظایف نبود. رهبر برای اینکه بتواند قانون را دور بزند، با بکارگیری
عناصر تصفیه شده وزارت اطلاعات، اقدام به تشکیل اطلاعات موازی، تحت عنوان "دفتر اطلاعات رهبری" نمود. این دفتر بیشتر پوششی بود برای اقدامات فراقانونی سپاه و هر گاه ه سپاه برای پیشبرد کارهایش به مانع برمی‌ خورد، آنرا تحت پوشش دفتر اطلاعات رهبری انجام می ‌داد و به این ترتیب وزارت اطلاعات قدرت هرگونه ایستادگی و مقاومت را از دست می داد. وزارت اطلاعات در این مقطع بطور پنهانی و سیار آرام، شروع به لو دادن تشکیلات مخفی سپاه در خارج از کشور نمود تا به این ترتیب ضمن کارشکنی در موفقیت آنها، ایستگی تشکیلات سپاه در امور امنیتی را نیز زیر سئوال ببرد. سپاه نیز مقابله به مثل نموده و بسیاری از تشکیلات وزارت اطلاعات در خارج از کشور را لو داد که نتیجه آن در برخی موارد پناهنده شدن افسران اطلاعاتی وزارت اطلاعات به کشورهای اروپائی بود. زیرا آنها از بازگشت به ایران و تحمل عواقب لو رفتن، وحشت داشتند. این نگ داخلی پس از مدتی با کوتاه آمدن وزارت اطلاعات فروکش نمود. در دوران خاتمی وزارت اطلاعات بطور کلی غریبه محسوب می ‌شد و بهمین دلیل بشدت تضعیف شد بسیاری از وظایف آن به سپاه واگذار شد. در حقیقت وقوع تقلب طراحی شده انتخاباتی در سال 84 و روی کار آوردن احمدی نژاد بعنوان کاندیدای سپاه، حاصل شکست اطلاعاتی وزارت اطلاعات از اطلاعات سپاه بود.در دوران 4 ساله دولت نهم، تلاش زیادی
برای تغییر ساختار وزارت اطلاعات صورت گرفت ولی همه این تلاشها ناکام بود. کینه از اقدام‌های فراقانونی سپاه و تلاش برای حذف تدریجی وزارت اطلاعات از عرصه های امنیتی، چنان در بدنه و مدیران ارشد وزارت اطلاعات شدید بود که با تغییر وزیر و چند معاون وزیر، حکومت نمی‌توانست به نتیجه مطلوب خود برسد. دلیل عمده حمایت وسیع پرسنل وزارت اطلاعات از میرحسین در
انتخابات اخیر، امید به تغییر در روند انحصار قدرت توسط سپاه بود، در عین حال که وزارت اطلاعات بخوبی می‌دانست با اینکار در
جهت مخالف رهبری حرکت می کند. مخالفت وزارت اطلاعات با روند موجود در حکومت و مسلط شدن نظامیان بر امور کشور، به پشتوانه اطلاعات مستند و گسترده ای بود که وزارت از فساد شدید مالی در سپاه و حیف و میل های کلان آنها در فروش نفت و پروژه های استراتژیک داشت. سپاه در اثر آلودگی ‌های مالی، از یک نیروی انقلابی پاسدار ارزشهای انقلاب، به یک گروه مافیایی کثیف پول پرست و قدرت پرست تبدیل شده بود که از همه امکانات خود برای کسب ثروت و قدرت بیشتر سود می ‌برد و در این راه پایبند هیچ قاعده و روشی نبود. وزارت اطلاعات خیلی زود ثمره مخالفتش با باند سپاه و احمدی نژاد را چشید و بنا به فرمان رهبر، وزیر اطلاعات و برخی معاونین وی توسط احمدی نژاد برکنار شده و طرح تسویه گسترده وزارت اطلاعات در دستور کار قرار گرفت.تنها اقدام تدافعی که وزارت اطلاعات می‌توانست انجام دهد، تخریب پایه های قدرت امنیتی سپاه بود که بلافاصله پس از محرز شدن کودتا در 22 خرداد، آنرا شروع کرده و پرسنل آن در یک فرمان نانوشته، در حد توان خود، این مأموریت را انجام می دادند.ولی ماجرای شهرام امیری، از عناصر سپاه و رئیس سایت مخفی غنی سازی قم، که به سفر حج عمره رفته و دیگر هرگز بازنگشت، نقطه اوج جنگ اطلاعاتی بین سپاه و وزارت اطلاعات بود.
سپاه در این ماجرا انگشت اتهام را بسوی وزارت اطلاعات گرفته و آن‌ها را مسئول لو رفتن شهرام امیری می‌دانست و در مقابل
وزارت اطلاعات نیز سپاه را به اهمال کاری متهم می نمود. اجلاس اخیر در ژنو و ملاقات نماینده آمریکا ویلیام برنز باجلیلی،واطلاعات دقیقی که وی از سایت مخفی قم روی میز گذاشت، نشان داد که واقعاً وزارت اطلاعات در ین ماجرا نقشی نداشته است. شهرام امیری با مجموعه کاملی از اسناد و مدارک و همچنین عکس فیلم از بیرون و داخل سایت مخفی قم، به غرب پناهنده شده ست و موضوع لو دادن وی و گیر افتادنش منتفی است.
اگر شهرام امیری صرفاً برای حج عمره رفته بود دلیلی نداشت که اینهمه سند و مدرک و اطلاعات همراه خود ببرد. دقیقاً بر خلاف آنچه که حکومت ایران ادعا می‌کند، و برای فریب افکار عمومی اعلام می نماید که امریکائی ها شهرام امیری را ربوده اند. البته شهرام امیری نام مستعاری است که در گذرنامه این سردار پناهنده شده سپاه درج شده است. به هر حال در این جنگ امنیتی، در حال حاضر کفه ترازوی قدرت بشدت بنفع سپاه سنگین ست و علیرغم روشن شدن ضعف و خطای فاحش تشکیلات سپاه در پناهنده شدن سردار عسگری معاون سابق وزارت دفاع و شهرام امیری مسئول سایت مخفی قم، حکومت بدلیل نیاز شدید به سپاه برای سرکوب جنبش مردم معترض ایران، تصمیم به قربانی کردن وزارت اطلاعات و بالا بردن دست سپاه بعنوان پیروز این میدان گرفته است. طرح تبدیل شدن اطلاعات سپاه به سازمان اطلاعات، توصیه روسها است که در چندین سال گذشته بارها آنرا در گوش عالیترین مقامات حکومت زمزمه کرده و آنرا تنها راه موفقیت ایران در نبرد امنیتی با سرویسهای غربی می دانند. سازمان اطلاعات، یک کپی‌برداری از سازمان مخوف امنیتی استالین بنام چکا است. برژینسکی بنیانگزار سازمان مخوف چکا در مورد این تشکیلات اظهار می دارد: «چكا، یك دادگاه نیست، یك سازمان مسلح زیرزمینی است. ما طرفدار ترور متشكل هستیم. ما بخاطر شرائط خود ناگزیر هستیم حتی اگر گاهی لبه شمشیرمان تصادفاً بر سر بیگناهی فرود آمد، از انقلاب دفاع كنیم.»سرداران سپاه نیز اکنون بی صبرانه طرح سازمان اطلاعات یا همان چکای جمهوری اسلامی را دنبال می‌ کنند و در چند ماه گذشته بارها در جلسات خصوصی خود مطرح کرده اند که فقط یک فرمان «ترورسرخ»می‌تواند حکومت را نجات دهد. حکومت شوروی سابق نیز برای سرکوب مخالفین خود فرمان «ترور سرخ» را برای چکا صادر نمودند و چكا پس از اعلان فرمان «ترور سرخ» اختیار یافت كه مظنونین را به میل خود و بدون مراجعه به دادگاه، اعدام و یا زندانی كند. طی سه سال «ترور سرخ» قریب به پانصد هزار نفر از مخالفین بدست مأمورین این سازمان كشته شدند. لنین در برابر انتقاداتی كه از جنایات «چكا» می‌شد حساسیت زیادی نشان می‌داد. او در یكی از سخنرانی‌های خود گفت: «من از شنیدن این همه شكایت و انتقاد از چكا متحیرم و نمی‌ دانم چرا بعضی‌ها ناخو‌دآگاه تحت تأثیر تبلیغات دشمن قرار گرفته و لزوم چنین شدت عملی را در یك جامعه انقلابی درك نمی‌ كنند. ممكن است چكا مرتكب اشتباهاتی هم شده باشد ولی این اشتباهات در مقابل خدمات چكا در راه استقرار نظامی كه هدف نهائی ماست، ناچیز بنظر می ‌رسد.» البته اظهارات لنین در مقایسه با اظهارات اخیر برخی مسئولین نظام که جنایات کهریزک و حمله به کوی دانشگاه و سرکوب خیابانی معترضین و دستگیری فله ای مخالفین و شکنجه و آزار آنها را در مقابل آبرویی که از نظام رفته ناچیز می دانند، چندان ناآشنا بنظر نمی آید.نوشته‌های یک مقام عالیرتبه چکا در مورد این سازمان می‌ تواند دورنمای آنچه در ذهن طراحان چکای جمهوری اسلامی می‌ گذرد را آشکارتر نماید. وی می نویسد: "چکا فقط یک ارگان تحقیق و بازرسی نیست بلکه یک ارگان جنگی است، برای حزب و برای آینده. چکا بدون دادگاه نابود می کند و یا با زندانی کردن در اردوگاه ها، مجرمان را از اجتماع جدا می ند. حرف چکا، قانون است. محدوده ار چکا باید تمام زندگی عمومی را در بر بگیرد. موقع بازجویی دنبال مدرک یا اثبات جرم متهم نباش. ولین سئوالی که باید از متهم بکنی این است که او از چه بقه اجتماعی است، چه تحصیلاتی دارد، چه نوع تربیتی دارد و صلیت و حرفه اش چیست. این سئوالها باید سرنوشت متهم ا تعیین نند. این نا و جوهر وحشت سرخ است. چکا در مورد دشمن قضاوت نمی کند بلکه به دشمن ضربه می زند. چکا هیچ رحم و عطوفتی نشان نمی دهد بلکه هر کسی را که در آن سوی سنگر، سلاح بدست گرفته باشد و یا مورد استفاده ما نتواند باشد را خاکستر می کند."ایکاش رهبران نظام و سرداران سپاه بجای اینکه کتابهای تشکیلات چکا و روشهای سرکوب را مطالعه کنند، کتاب‌های دیگری را انتخاب می‌ کردند تا سرنوشتشان در تاریخ، همچون سرنوشت استالین و بریا نمی شد.



۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

روايت افلاطون از چگونگي تبديل رهبر به مستبد

       سقراط - حتى وقتى رهبر ملت از اطاعت مطلق توده مطمئن است، از ريختن خون  افراد ملت خويش در نمى‏گذرد و به انواع بهانه‏ها آنها را متهم مى‏كنند و بدست كسانى نظير خود، آنها را به دادگاهها مى‏كشاند و با ستاندن جانشان دست خويش را به جنايت‏ها مى‏آلايند. او خون افراد ملت خويش را مى‏چشد. آنها را تبعيد مى‏كند و يا مى‏كشد. در همانحال از بخشيدن قرض‏هاى فقيران و تقسيم زمين ميان دهقانان حرف مى‏زند. آيا بحكم ضرورت و يا بنا بر قانونى تقديرى است كه اين رهبر بايد بدست دشمنانش فاسد بگردد و يا از راه يكى شمردن خود و دين مستبدى ستم گر بگردد، گرگ بگردد؟

      گلوكن پاسخ داد: پاى ضرورتى بزرگ در ميان است.

      سقراط: چنين است عاقبت كار رهبرى كه مردم را بر ضد ثروتمندان بر مى‏انگيزد.

      گلوكن: آرى

      سقراط: اگر بعد از رانده شدن، برغم دشمنانش به قدرت برسد، مستبد تمام عيارى نمى‏شود كه بنام آرمان مردم بساط استبداد مى‏گستراند؟

      گلوكن: مطمئنا"

      سقراط: اما اگر ثروتمندان نتوانند او را از قدرت برانند و يانتوانند از ميانش بردارند، با برهم زدن ميان رهبر و مردم در فاسد كردنش مى‏كوشند. از توطئه‏هاى نهانى براى از ميان برداشتن نيز دريغ نمى‏كنند.

      گلوكن: آرى اين توطئه انجام مى‏گيرند.

      سقراط: در اين اوضاع و احوال است كه جاه طلبان كه اينك در دور و بر رهبرند، از خطر توطئه‏ها فغان بر مى‏آورند و از مردم مى‏خواهند براى دفاع از حيات رهبر خويش، پاسدار در اختيارش بگذارند.

      و مردمى كه سرشار از اعتماد به رهبرند، پاسداران را در اختيارش مى‏گمارند چرا كه مى‏ترسند بجان او سوء قصد شود.

      گلوكن: آرى حقيقتا" اينطور است‏

      سقراط: رهبر در روزهاى اول لبخند مى‏زند، به همه كسانى كه مى‏بيند روى خوش نشان مى‏دهد، مى‏گويد كه او مستبد نيست. در علن و خلوت وعده بسيار مى‏دهد، وام‏ها را مى‏بخشد، زمين‏ها را ميان مردم و نزديكان خود تقسيم مى‏كند، و مى‏كوشد با همه نرم و مهربان باشد، اينطور نيست؟

      گلوكن: چرا.

      سقراط: اما وقتى خاطر را از دشمنان خويش از راه سازش با اين و تخريب آن، بياسود همچنان آتش جنگ را مى‏افروزد تا كه مردم به رهبر نيازمند بمانند.

      گلوكن: طبيعى است.

      سقراط: و نيز بدين خاطر جنگ‏ها و اختلاف‏ها را بر مى‏انگيزد كه مردمى كه مالياتها فقيرشان كرده‏اند، ناچار بشوند تنها به گرفتاريهاى روزمره شان سرگرم بگردند و كمتر بر ضد او برخيزند.

      گلوكن: مسلما"

      سقراط: و اگر بعضى‏ها روح آزاده داشته باشند و تن به استبدادش ندهند، درجريان جنگ‏ها و برخوردها، بهانه‏اى براى حذفشان ايجاد مى‏كنند. مثلا" آنها را به زير ضربه‏هاى دشمنان مى‏اندازند به اين دليل است كه سلطان جائر، مردى كه بنام آرمان و دين به قدرت رسيده است، جنگ‏ها را بر مى‏انگيزد.

      گلوكن: بطور احترازناپذير!

      سقراط: اما با اين كارها روز بروز در نظر مردم منفورتر مى‏شود.

      گلوكن: چرا نشود؟

      سقراط: اما در ميان كسانى كه در بالا آمدن به او يارى كرده‏اند و صاحب نفوذند، بسيارى آزادانه سخن مى‏گويند و در حضور او و يا در جمع خودشان، اوضاع را انتقاد مى‏كنند، دست كم شجاع ترينشان اينكار را نمى‏كنند؟

      گلوكن: محتمل است.

      سقراط: پس مستبد جائر اگر بخواهد رهبر بلامنازع بماند بايد خيال خود را از وجود آنها راحت كند. و با حذف آنها كار را بجايى مى‏رساند كه نه در ميان دوستان و نه در ميان دشمنان خويش، آدم با ارزشى بر جاى نمى‏گذارد.

      گلوكن: مسلم است.

      سقراط: او با چشمانى نافذ بايد آنان را كه شجاعت و بزرگى روح واحتياط و غنى دارند بشناسد  با از دست دادن خوشبختى با همه آنها جنگ كند و برايشان دام بگسترد تا كه آنها همه را تصفيه كند و كسى از آنان را دركار دولت باقى نگذارد.

      گلوكن: چه شيوه خوبى براى تصفيه آنها!

      سقراط: آرى: روشى ضد روشى كه پزشكان براى پاك كردن تن بكار مى‏بردند. در حقيقت پزشكان آنچه را بد است ناپديد مى‏گردانند و آنچه را خوب است برجا مى‏گذارند، رهبرى كه اينك مستبد جابر شده است عكس اينكار را مى‏كند.

      گلوكن: اگر بخواهد قدرت خويش را حفظ كند، بدينكار ناگزير است.

      سقراط: آيا بر اثر رفتارش، هر اندازه در نظر مردم منفورتر مى‏شود، به پاسداران بيشتر و وفادارتر نياز پيدا نمى‏كند؟

      گلوكن: بدون شك‏

      سقراط: اما اين پاسداران وفادار چه كسانى هستند؟ آنها را از كجا خواهند آورد؟

      گلوكن: خودشان خواهند آمد. اگر حقوق بپردازد، بسيارى بسوى او پرواز مى‏كنند.

      سقراط: اى واى! مثل اينكه به نظر تو خارجيان مگسانند كه از هر سو بدور او جمع مى‏شوند.

      گلوكن: درست فهميدى، مقصودم همين بود.

      سقراط: اما از اهل كشور خود چه كسانى را خواهند داشت، از اهل كشور خويش نمى‏خواهد؟

      گلوكن: چه؟

      سقراط: بندگان را شهروند مى‏گرداند و پس از آنكه آزادشان ساخت پاسدارشان مى‏كند.

      گلوكن: مطمئنا" و اينها با وفادارترين پاسداران او مى‏گردند.

      در حقيقت همانطور كه مى‏گويى، شرط مستبد شدن اينست كه بعد از كشتن اولى‏ها اين دومى‏ها را بركشد و دوست و محرم را ز خويش بگرداند.

      سقراط: و نمى‏تواند كسان ديگرى را به خدمت بگيرد.

      اين رفقا ستايشش مى‏كنند. اين شهروندان تازه، بااو بسر مى‏برند. اما مردمان با شرف او را منفور مى‏دارند و از او مى‏گريزند، اينطور نيست؟

      گلوكن: افسوس، جز اين مى‏توانند بكنند؟

      سقراط: بدين خاطر نيست كه تراژدى، عموما"، هنر عقل و اوريپيد استاد بى بديل اين هنر بشمار مى‏رود؟

      گلوكن: ربط اين سخن پر از مغز از اوست:

      "مستبدان از راه خريد "عاقلان" عقل پيدا مى‏كنند"


 و منظورش از عاقلان كسانى هستند كه با مستبد همراهند و در خدمت او هستند.

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

نكته هايي از جنگ رسانه اي با سايت هاي اجتماعي

از ساعاتي پيش بالاترين به روش جديدي دچار رهبري (فييييل تر) شده كه جالب توجه است. بدين صورت كه حتا با سايت هاي معمول پروووكسسي و حتا وي پي ان هم باز نميشود. اين اتفاق در مورد يوتيوب هم در روزهاي درگيري و نيز قدس افتده بود. بطوريكه سايت با پرووكسسسسي باز ميشداما انگار كه استريم ويدئوي فلش اجازه عبورنمي يافت.
اين همان فناوري اي است كه به آن content fiiilterrrring ميگويند. يعني تشخيص محتواي صفحه وب. تنها راه عبوراز آن هم استفاده از ابزاريست كه محتوا را هم علاوه بر آدرس رمزگذاري كند. شايد براي برخي اين موضوع ناآشنايي نباشد اما چيزي كه جالب است استفاده محدود حكومت از آن در زمانهايي كه گفتم است. يعني اينكه سرورهاي معمول رهبري در مخابرات وicpها اينكار را نميكنند و اصولا فقط با آدرس ها كار دارند.پس اين فناوري توسط سرورهاي خاصي (اطلاعات ،‌و يا خارج از گيت هاي ايران) اعمال ميشود. شايد هزينه ي گزافش باعث مقطعي بودنش ميشود... عزيزاني كه تجربه مشابه يا نظري دارند به اشتراك بگذارند

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

شعر تجاوز

رضا براهني

وقتی که
مامورگردن کلفتی بر گردن آدم سوار
شده
وشلوار زندان تا زانوهایش پایین
کشیده شده
وقتی که
دو امیر تجاوز کون آدم را به یکدیگر تعارف
می کنند
آدم
به یاد مورچه های بلندی نمی افتد که
یک پایشان شکسته پای دیگرشان
یارای کشیدن مورچه را
ندارد
و یاد حرف مادر بزرگ مرحومش نمی افتد که
می گفت پشتکار را از مورچه یادبگیر که
بی محابا پیش می تازد و پیش می رود
- حتی اگر سرش یا کونش را هم بریده
باشند -
آدم به یاد مظفرالدین شاه که از بواسیر
مرد و رضا شاه که از سیفلیس مرد
نمی افتد
آدم
به یاد زن موبوری که
شاه جدیدا شکمش را بالا آورده نمی افتد
آدم به یاد عمه مسلولش هم نمی افتد
آدم اصلا به یاد هیچ چیز
نمی افتد بلکه
می بیند حیوانی درشت تر از خودش
در اعماق استخوانهایش فرو می رود
و طلسم تحقیر بر سوراخ خونین مقعدش کوبیده
می شود
انگار
با میخی در ماتحتش حکم
مرده یا زنده اش را خواهانیم، می کوبند

و بعد آدم در مغزش خطاب به مادرش
می گوید
چرا
مرا همانطور که بیرون دادی بالا نمی کشی چرا؟

گزارش: روز قدس آزاد شد. آزاد شد؟

27شهريور- ساعت 11.30 - روي پل كريمخان - سرود ياردبستاني من بارها خوانده شد. دقايقي بعد درست روي مرتفع ترين نقاط پل نيروي انتظامي راه را روي مردم بست. چند دقيقه همينطور گذشت. شعار "نيروي انتظامي حمايت حمايت" چندين بار تكرار شد.مشخص بود كه متاصل اند. فرمانده شان با بي سيم چك ميكرد كه چه كنند. تلاش ميكردند حركت را كند و منقطع كنند. وقتي كه اجازه حركت دادند شعار "نيروي انتظامي تشكر تشكر" و "نيروي انتظامي سبز توهم قشنگه" فضا را پر كرد. مردم آنها را مي بوسيدند. با چشم خودم ديدم كه مرد درشت هيكل و چهل وهفت هشت ساله اي يك سرباز را بزور بغل كرد و لپش را خيلي محكم ماچ كرد. در ميان ستوني از پليس در دوطرف عبور ميكرديم. سربازان با لبخندي شرمگين نگاه ميكردند. اما فرمانده اي داشتند كه كاملا عصبي و غير طبيعي رفتار ميكرد. با بي سيم حرف زد و يكهو به سربازان گفت "باتوم ها رو در بياريد اينا مثل اينكه حاليشون نميشه". حالت سربازهايي كه اغلب باتوم را در آورده ولي پشت شان قايم كرده بودند خيلي ديدني بود. به نظر مي رسيد فرمانده شان احتمال داد كه فرمانش اجرا پذير نباشد كه ادامه نداد. بالاخره همه به سلامت از پل گذشتند و به ميدان وليعصر رسيدند.

بعد از اينكه در بلوار كشاورز عملا به كنار دانشگاه راهمان ندادند و تا حدي پراكنده شديم،‌درست بعد از ميدان وليعصر در آغاز كريمخان به سمت هفت تير برميگشتيم. پليس به زور هدايت مان كرد به پياده رو. در همين حال هم كم تعداد نبوديم. بعد متوجه شديم كه علت به پياده رو راندنمان حضور يك دسته از دولتي هاست. تهديد آميزي حالت شان خود به خود مردم را به كنار پياده رو مي كشيد. ناگهان در چند متري مان ديديم كه درست مثل مجالس رقص چند تا از بسيجي ها آمده اند سراغ مردم توي پياده رو و دست شان را گرفته با شعار "ايول ايول" ميكشند به داخل خودشان و مثلا دعوت مي كنند. اكراه و مقاومت آن چند نفر كه همه جور سن و سالي داشتند طوري بود كه داشت جو را كاملا بهم مي ريخت. آماده تصميم براي درگيري يا فرار شده بوديم كه ناگهان رگبار باران با شدتي عجيب شروع شد. همه گروه دولتي ها هم كه وسط خيابان بودند دويدند به پياده رو . مسير جلومان باز شد و به راحتي گذشتيم. دويست متر جلوتر كه باران خيلي كمتر شده بود به جمع بزرگي از سبزها رسيديم و بهشان ملحق شديم با اين شعار" صل علي محمد؛ اشك خدا در اومد" و " بسيجي؛‌ اسرائيل ؛ پيوندتان مبارك!

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

شناخت و نعيين مسير براي روز قدس


مسيرهاي هفتگانه اعلام شده را براي بررسي روي نقشه پياده كردم. به نظرميرسد مسيرهاي شماره 6 و7 بيشتر مورد استقبال ملت سبز باشد. منتها اين موضوع هم هست كه شايد براي اين مسيرها تدارك سركوب گران هم بيشتر باشد. سيرهايي كه چند كيلومتري مشترك در خيابان انقلاب دارند بالقوه مي توانند پرجمعيت ترين باشند. با اين پيش فرض بايد گفت كه :پيش بسوي خيابان انقلاب (نه ميدان). فكر كنم بهترين كار اين باشد كه از مسيرهاي 6 و7 شروع كنيم، اما آن را بشكنيم و وسط خيابان انقلاب در بياييم،‌نه پشت دانشگاه. نظر بدهيد تا آگاه تر انتخاب مسير كنيم

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

آآن كه مي برد؛ آن كه مي بازد

پيدا شدن سر و كله ي  وا‍ژه هايي كه قبلا هيچ نمي شناختيم شان. مثل همين "هزينه دادن"! چقدر بكارش مي بريم اين روزها. يعني اينكه آنقدر عاقل و سياستمدار و عاقبت انديش شده ايم كه ابتداي هر عمل واراده اي را با نتايج احتمالي دست آخري اش مي سنجيم. به نظرم اول بار از دهان شيخ اصلاحات شنيدمش. و حالا؛ توي اتوبوس. صداي مفصل بي روغن بدنه ي آكاردئوني وسط اتوبوس و سنگيني ظهر داغ روي سرهايي كه در ارتباطي مستقيم با ريتم پاهاي راننده روي كلاج و ترمز،‌روي گردن ها آونگ مي شوند. در سكوتي همدستانه ميان مردان، همه در حال شنيدن اند. شنيدن صدايي كه صاحبش با دو چشم بادامي پر از خشم،‌آنطرفِ نرده هاي حفظ كننده ي اسلام،‌ ته اتوبوس ناگهان دور برداشته است. چه بي محابا دارد مي تازد به زنك بيچاره اي كه اصلا معلوم نيست چرا زده به سرش و با بي حوصلگي پرسيده:"تو اين مملكت اين چيزا همه ش از قبل تعيين شده دست من و شما هم نيست. چرا تمومش نمي كنيد؟" 
در ميان آن همه سرهاي آونگ، هيچكس،‌ دقيقا هيچكس به سمت دختر حتا نيم نگاهي هم نمي كند،‌ وقتي كه مي تازد:" تا به حال دم در اوين منتظر بودي؟ عكس بچه ت رو به هركس و ناكسي نشون دادي؟ تا حالا دخترت رو بخاطر عفونت رحم دكتر بردي؟ شده برات ندوني نگران خودكشي شوهرت باشي يا بچه ت؟ مي دوني اين هزينه ها رو اينا برا چي دادن؟"
"ز" ي هزينه توي سرم زه ميكشد و از جام بلند مي شوم تا به سمت عقب اتوبوس بروم. مي خواهم حرفي بزنم.
درِ كلاس كه پشت سرش كوبيده شد تقريبا به وسط محوطه جلوي نيمكت ها رسيده بود. صداي تيزش از دل همان ززِ يه هزينه توي سرم جدا شد و هيبت سياه چادرش و برق ته استكان هاي روي عينكش جلوي چشمم قرار گرفت. همان طور كه جيغ مي زد چيزهايي مي گفت كه در ميانش كلمات شهيد و خون و حرمت را مي شد تشخيص داد. روي تخته نوشت سي و جهار هزار و تازه فهميديم كه دارد سي چهار هزار شهيد اصفهان را به رخ مان مي كشد كه چرا آنقدر بي شعوريم كه با اين همه خوني كه داده اند،‌ كلاس را روي سرمان گذاشته ايم! بعد از اين همه فهميديم كه اين عينك و چادر سياه معلم ديني مان است. نمونه ي يك زن انقلابي. و همه ي ما به او بدهكار بوديم.
هنوز همانطور ايستاده ام،‌يكدست به ميله ي عمودي و دست ديگر.. فكر كنم در حين حركتي اريب و انقلابي به سمت جلو بود كه روي هوا متوقف ماند. راستي اين حس طلبكار شدن از كجا مي آيد؟ چرا انقلاب ها همه طلبكارند؟! چون هزينه داده اند؟ مردد به عقب رو ميكنم. پيرمرد هم نمي شود گفت به آني كه به سرعت جايم را اشغال كرده. متوجه نگاهم كه مي شود سر آونگش را مثل آكاردئوني به پهلو افتاده توي گردنش فرو مي كند و يكهو بيست سال پيرتر مي شود. چرا بلند شدم؟ چرا قبل از بلند شدن حرفم را مزه مزه نكردم. خوب،‌ظاهرا هزينه اش را داده ام. بي هيچ طلبي از كسي،‌نه در گذشته،‌و نه در آينده.

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

متن نامه قرباني كهريزك به كروبي و رضا علامه زاده

از آنجايي كه متن اين نامه خيلي مهم است و سرعت عمل در انتشار هرچه گسترده ترش مهم تر، آن را از روي فيلم پياده كردم:

"ببين برادر من شما يك چيزي ميگيد كه خودت حسش نكردي، بنده خودم مورد تجاوز قرار گرفته ام، ‌به آقاي كروبي گفته ام، و ايشان هم خدا وكيلي سنگ تمام گذاشت. اما حالا افتاده ام دست قاضي هاي مرتضوي. دارند به سمتي هدايت مي كنند كه من از كروبي پول گرفته ام تا پدرم را در بياورند. ديروز يازده ساعت بازجويي ام مي كردند. شما بگو، جاي من بودي چه مي كردي؟"

(تصوير علامه زاده كه نامه را مي خواند)

متن نامه ي ابراهيم شريفي: نمي­دانم از كجا شروع كنم. اما در زندگي ام از هيچ چيز به اندازه ي حماقت نفرت نداشته و ندارم. در انتخابات 88 اميدي در دلم زنده شد و با خودم فكر كردم هركار بكن م تا احمدي نژاد رئيس جمهور نشود. برايم مهم نبود كه كروبي، موسوي، يا حتا رضايي رئيس جمهور شود. مهم اين بود كه چه كسي نشود. خودم براي خودم ستادي تشكيل دادم و شعارمان نه به احمدي نژاد شد. موفق هم بودم. انتخابات برگزار شد و خودم هم ناظر گردشي صندوق ها بودم. اما وقتي ديديم كه اتفاقي كه نبايد مي افتاد افتاد، با همه قرار گذاشتيم كه بيرون برويم. به ونك رفتيم و در خيابان فاطمي هم باتوم برقي خوردم. يك هفته اي گذشت و من هرروز به تظاهرات مي رفتم. دوشنبه ي بعد يعني 2/4/88 براي ديدن دوستي و انجام كارهاي ويزايم به كنسولگري ايتاليا در خيابان مهيار رفتم. در سر خيابان منزل مان شخصي از درون يك سمند مشكي گفت آقا ببخشيد. جلو رفتم و شخص ديگري دست مرا از پشت پيچاند و چشم بند و دست بند به من زد و دائم سرم را به زير صندلي فشار ميداد. بازداشتم برايم خيلي غير مترقبه نبود. چهل دقيقه اي شد تا وارد محلي شديم كه ديگر صداي ماشين نمي آمد. پياده ام كردند و به درون سالني انداختند. ترس به جانم مستولي شده بود و با خودم دائم مرور مي كردم كه چه چيزهايي را هنگام بازجويي بگويم. نمي دانم خوابم برد يا نه اما صداي ضجه ي زني را مي شنيدم كه جيغ ميزد. به غيرتم برخورد و با صداي آرام اعتراض كردم كه نكن. نزن، كه كم كم صداي ديگران هم به گوشم رسيد كه لب به اعتراض گشودند. ناگهان كسي گفت تنبيه عمومي. لباس مان را به زور از تن مان در آوردند و چنان زدندمان كه آه از نهادمان بر مي خواست. وقتي ضارب ما را مي زد يا حسين "يا حسين" مي كرد و "يا زهرا" "يا زهرا" مي كرد. در يكي از يا حسين ها يك نفر گفت: "مير حسين"! ضارب گفت: "ميرحسين"؟! الان نشان تان مي دهم. صداي دري آمد و پس از آن قومي به ما حمله كردند كه نمي دانم در باب وحشي گري شان چه بگويم. دوباره ما را به درون همان جاي قبلي بردند. دست بندمان را به جلو زدند و كمي نان و كمي سيب زميني به ما دادند و آبي كه طعم لجن مي داد. در اين روز و دو روز بعد ما را مثل روز اول نزدند. فقط راه مي رفتند و فحش مان مي دادند. هم به خودمان و هم به مادر و خواهرمان و هم به موسوي و كروبي و خاتمي. و اعدام ساختگي روز چهارم كه ما را به خط كردند كه من اعتراض كردم كه " اگر مي خواهيد ما را اعدام كنيد، اعدام كنيد اين بازي ها چيه" كه كسي با لگد چنان به شكمم زد كه زمين خوردم و دائم به شكمم مي زد تا اينكه طعم خون را در دهنم حس مي كردم. و به كسي گفت: " ببر حامله اش كن تا ديگه از اين گه ها نخورد." نمي دانم از اين به بعد را چگونه شرح دهم چون قلبم درد مي گيرد. مرا كشان كشان در حالي گرماي خون را روي شكمم حس مي كردم به جايي برد و دستانم را به ديوار بست و همينطور پاهايم را، و شورتم را در آورد. و نمي دانم با آلتش اين كار را كرد يا چيزي ديگر. آن لحظه هيچ چيز نمي فهميدم. فكر مي كنم بيهوش شدم. زماني كه به هوش آمدم خود را در جايي شبيه درمانگاه يافتم. سوزش و درد شديد مقعدي داشتم. چشمانم باز بود و هم مي ديدم سرم به دستم است و هم يك كيسه خون به دست ديگرم با دستبندي زنجير دار به تخت بسته شده بود. (قطع تصوير به چهره ي خود ابراهيم)

ابراهيم: رضا تو ميدوني اين نامه رو براي چي به تو هم دادم. به خاطر اينكه زماني كه به كروبي مراجعه كردم اگر به هردليلي اتفاقي براي من يا كروبي افتاد، يك نفر خارج از ايران از اين موضوع باخبر باشه؛ و اون كسيه كه كارش سال ها اين بوده و در اين زمينه كار كرده.(قطع تصوير به رضا علامه زاده)

چند روز بعد نامه اي به من نوشت كه در اون اشاره كرد به نامه اي كه به كروبي نوشته و عين اون نامه رو هم براي من ارسال كرده. در نامه به من نوشته: "سلام من اين نامه را براي آقاي كروبي نوشتم. براي اينكه بتواند مرا از دست قاضي مرتضوي دادستان تهران نجات دهد. ممكن است فردا درسايت اعماد ملي چاپ شود. ببينيد كارم به كجا كشيده كه امروز به دنبال سيانور مي گشتم تا اگر دست شان به من رسيد سناريوشان را خراب كنم"(قطع به تصوير ابراهيم)

ابراهيم: " بارها به خودكشي فكركردم ولي احقاق حقوقم، و ظلمي كه ديگران مي رفت و نمي تونستم از اون جلوگيري كنم، اذيتم مي كرد. من قرباني عملي شدم كه خيلي وقته انجام ميشه"

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

و قوم لوط پيغمبرانشان را انكار نمودند آنگاه كه لوط به ايشان گفت: آيا از خدا نميترسيد

بعد از شنيدن خبر اعلام دروغين بودن مدارك كروبي توسط قوه قضاييه و لمس شرايط اسفباري كه دستگيري كروبي و موسوي فقط بخشي از احتمالات آن است، همسرم شايد از روي استيصال قرآن را برداشت و تفال گونه باز كرد. تنها توضيحم اين است كه هرگز مذهبي نبوده و نيستم ، ‌باقي تفسيرها با خودتان:
ترجمه آيات 160 تا 172 سوره شعراء- و قوم لوط پيغمبرانشان را انكار نمودند؛ آنگاه كه لوط با مهر به ايشان گفت: آيا از خدا نميترسيد و از بدي پرهيز نميكنيد؟؛ من خيرخواه و امين شمايم؛ ..؛ آيا با مردان دست به اعمال ننگين ميزنيد؟ و خلقي را كه خدا همسرانتان قراردادرها ميكنيد؟آري شما مردماني ظالم و نابكاريد؛ (قوم در جواب او) گفتند اگر دست از نهي و منع برنداري تو را تبعيد خواهيم كرد؛ لوط گفت:اگر منع تان نتوانم خود دشمن عمل تان خواهم بود؛(دعاي لوط) خداوندا من و خاندانم را از اين اعمال دور نگهدار؛ پس ما نيز او و خاندانش را نجات بخشيديم؛ ..؛ آنگاه همه ي آن قوم را نابود ساختيم.

بده بدبد ... چه اميدي ... چه ايماني

هميشه يكي از مسخره كنندگان جدي آدم هايي بوده ام كه شعارهاي كلي و بزك كرده براي اميدواري مي دهند. اما در اين روزها، در دل اين همه خبر بد كه پاياني ندارند، با گوشت و پوست حس كردم ارزش چند هجا و حرف زيباي به هم بافته را، آنگاه كه بوي اميدي ولو كم سو را به مشام انسان مي رسانند. واژه هايي از جنس كلمات نامه ي دكتر سروش.

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

اگر اين شعله بميرد ..

سي سال زير خاكستر بوده ايم بس است ..
مشكلي كه اميدوار بودم تابحال به نحوي حل شده باشد،‌يا از طريق اعلان هاي رسمي سايت هاي مرجع سبز،‌يا آقاي سازگارا،‌مساله ي تشكيل شبكه اي واقعي از آدم هاست كه ارتباطشان محدود به دنياي مجازي نباشد. پيشنهادي كه يكي از دوستان براي بحث شبنامه ها داد دوباره داغم را تازه كرد. كاش بتوانيم راهي واقعي و در عين حال امن (كه ظاهرا بزرگترين مشكل مان است) پيدا كنيم براي شناسايي واقعي (ولو با اسم مستعار) براي اجراي كارهايي عملي مثل همين شبنامه ها.
خودمان را گول نزنيم. من خودم خيلي ها را مي شناسم كه عملا "بي خيال" شده اند و رفتارشان دارد دوباره شبيه هماني مي شود كه در اين سي سال دل مان را مي فسرد. اغلب آدم ها از لحاظ ميزان فعاليت براي كسب اطلاعات دست اول و انتقال آن به ديگران وضع منفعل و اتفاقي اي دارند. اگر كاري نكنيم پشيماني ها خواهد داشت. خيلي ها حتا از تصور گفتن صريح همين حرف ها در دنياي واقعي ابا دارند. به جمع وب گردهاي حرفه اي كه تازه درصد زيادي شان خارج از ايرانند دل خوش نكنيم. سي دي بسيار مفيدي از كليپ هاي ساخته شده از تصاوير جنايات و اتفاقات اين روزها بدستم رسيده كه ديدنش براي قشر كف جامعه از نان شب حياتي تر است. نمي دانم چطور ميشود شبكه اي براي توزيعش ساخت. خواهش مي كنم دست كم همفكري كنيد و نظر اجرايي بدهيد. فقط اشك ريختن پاي مانيتور حق ما نيست. مي دانم كه وضع مان چقدر نا امن است. اعتماد كردني كه به سختي مقدور است. براي همين به حرف آمده ام. حرف عمو محسن راجع به گرو هاي سه نفره خوب است. استفاده از پست هم بد نيست. نياز ما قدري تعهد عملي ست، ‌به انسانيت:
و انسان دشواري وظيفه بود

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

سعيدي سيرجاني‌ ،كشته ي راه قلم


سعيدي سيرجاني نويسنده‌اي نيست كه در يك مقاله كوتاه بتوان وصفش را به تمامي گفت چه بر طريق تحليل رفتار و شخصيت او باشيم و چه در طريق نقد و خرده‌گيري از او ؛ هدف از نگارش اين چند سطر نه تجليل از سيرجاني است و نه تحليل مشي فكري او و نه تبليغ مواضع سياسي‌اش ، اين نوشتار تنها مي‌كوشد نويسنده‌اي فراموش شده را معرفي كند و بيش از اين را به خواننده مشتاق وامي‌گذارد ؛ او نيز چون هر انسان ديگري روزگاري بر طريقي رفت كه شايد اينك چندان صواب نمي‌نمايد، از خرده‌گيري بر دكتر مصدق و حمايتش از مظفر بقائي گرفته تا خروشيدن‌هاي پر نيش و كنايه‌ و انتقادهاي بي‌پروايش بر مسند نشينان پس از انقلاب ؛ سيرجاني بر شاه و شيخ هر دو مي‌خروشيد بي‌آنكه حتي لحظه‌اي واهمه‌ي جان خويش را داشته باشد ، با افتخار مي‌گفت – و البته عمل مي‌كرد ! – كه هيچ نوشته‌ي انتقادي و نامه معترضانه‌اي به مقامات را به پايان نبردم مگر آنكه نام و نشان واقعي خويش را در آن حك كردم و البته همين جسارت سرانجام قاتل جانش شد.

سيرجاني در شهر كوچك سيرجان در استان كرمان چشم گشود. سيرجان دوران كودكي سيرجاني در تمامي نوشته‌هايش نام پوشيده‌ي ايران بزرگ امروز است و خلق و خوي و سنت‌هاي سيرجاني‌هاي آن روزگار نماد ساده‌دلي‌ها و بلاهت‌ها و خطاهاي ملت بزرگي به نام ملت ايران ؛ سيرجاني پس از انقلاب سياسي شد ، تا پيش از آن انتقادهاي تند خويش را عليه دستگاه‌هاي فرهنگي كشور بي‌محابا به چاپ مي‌سپرد و حتي وزارت‌خانه‌هائي را كه نزديكان شاه در مصدر آن بودند به نقد مي‌كشيد اما به قول خودش چرخ گردون گشتي زد و انقلاب شد و …

آشنائي نگارنده با سعيدي سيرجاني به سالهاي پيش از دوم خرداد بازمي‌گردد. در آن زمان برنامه هويت بي‌آنكه شناسنامه‌اي داشته باشد و نشاني از مجري و كارگردان، بسياري از نويسندگان و مطبوعات دگرانديش را ( مانند مجله كيان و ايران فردا و نويسندگان نزديك به اين طيف ) به جاسوسي و مزدوري و خيانت متهم مي‌ساخت و جز اين به پخش فيلم‌هائي مبادرت مي‌ورزيد كه « اعتراف » نام داشت، اعتراف‌هائي كه گروهي از پي آن سر بر دار شدند و بسياري مجبور به سكوت و محكوم به تماشاي گفته‌هاي خويش كه نه اعتقادي بدان داشتند و نه آزادانه و از روي نقد آنها را بر زبان آورده بودند ؛ سعيدي سيرجاني كه سالها شجاعت و جسارت را شرمنده منش خويش ساخته بود برخلاف پيش‌بيني خويش نه در خيابان به تصادف رسيد ! و نه گلوله شخص ناشناسي در خلوت يك كوچه سينه‌اش را شكافت ، او نيز سرانجام تاب نياورد و لب به اعتراف گشود ، اعتراف به ناكرده‌ها و ناگفته‌ها ، اما فرجام كارش آزادي نبود چرا كه مخالفانش به اين نتيجه رسيده بودند كه او اصلاح ناپذير است

استاد دانشگاه در رشته ادبيات فارسي ، حافظ شناس برجسته ،‌ مفسر شاهنامه فردوسي ، مسلماني صافي اعتقاد كه دينش را نه تبليغ كرد و نه به اندك بهائي فروخت( به تعبير خودش ) ،‌ شاعر توانا و نويسنده‌ي كم نظيري كه كلمات و فرهنگ فارسي چون موم در دستانش نرم بود براي هميشه خاموش گشت و سپس در بادهاي فراموشي و غربت به كنج تاريك تاريخ رفت بي‌آنكه نسل نوين ايران در كنار نام هاي پر طمطراق سراغي از او بگيرد.

« وقتي انقلاب شد من فكر مي‌كردم اين يك انقلاب كمونيستي با پوسته اسلامي است اما وقتي به سرزمين‌هائي كه روزگاري رزمندگان ايراني دلاورانه با دشمن متجاوز مي‌جنگيدند رفتم ،‌ وقتي ديدم جوان ۱۶ ساله‌اي كه در اوج احساس شور و نشاط ، به جاي خوشگذراني به جبهه‌ها آمده و در وصيت خويش از خداوند طلب شهادت مي‌كند ، وقتي آنهمه ايثار و خلوص را ديدم به اشتباه بودن تفكرات خويش پي بردم ، دريافتم كه عمري در راه خطا رفتم و از ايدئولوژي بر حق حاكم ، برداشتي كاملا ناصواب داشته‌ام ، حال صراحتا بر اشتباه خويش اعتراف مي‌كنم و اميدوارم اگر خداوند عمري عطا فرمايد به جبران مافات بپردازم ، هر آنچه در سالهاي پيشين در كتاب‌هاي خويش نگاشته‌ام يكسره از آبشخور فكر منزوي و بدبين من نشات مي‌گرفته و تمامي باطل است ، استغفرالله و اتوب اليه »

سطور فوق بخشي از اعترافات سيرجاني است، اعترافاتي كه با آثار شش دهه عمر او يكسره در تناقض است. كتابهاي سعيدي سيرجاني موضوعات متنوعي را شامل مي‌شوند و براي معرفي هر يك مقاله مفصل جداگانه‌اي بايد نگاشت. آثار پس از انقلاب او بي‌آنكه محتواي آنها را ملاك قرار دهيم از نظر شيوائي نثر كم نظيرند ، برخي از ده ها كتاب او كه اكنون مهر ممنوع بر پيشاني ندارند و به همت نشر پيكان به چاپ رسيده‌اند شامل اين عناوين هستند:

ضحاك ماردوش ،‌ دو زن ، در آستين مرقع ،‌ بيچاره اسفنديار و … و در ميان كتابهاي ممنوعش يكي تفسير سورآبادي است كه 13 سال عمر بر آن نهاد اما هرگز به چاپ نرسيد و ديگري « اي كوته آستينان » است كه مجموعه برخي مقالات او است كه در كنار كتاب « شيخ صنعان » به طور نسبتا كاملي سيرجاني را به نويسنده مي‌شناساند اما فهرست كتابهاي ممنوعش بدينجا ختم نمي‌شود .
همچنين سيرجاني در امر جمع آوري اطلاعات براي دائره المعارف بزرگ ايرانيکا کمک هاي شاياني نمود.

سيرجاني كه از عدم صدور مجوز انتشار كتابهايش پس از انقلاب و ماندن آنها در انبار چاپخانه‌ها و خمير شدن تعدادي از آنها سخت گله‌مند بود دست به قلم برد و شروع به نامه‌نگاري و شكايت به مقاماتي كرد كه مي‌پنداشت مي‌توانند او را از زير بار مخارج و ضرر و زيان معطل ماندن چاپ كتابها برهانند.

آذر ۷۳ پايان سيرجاني رقم خورد.در حين نگارش کتابي پيرامون امام حسين (ع) و واقعه عاشورا بود که مرگ مجال اين کار را به او نداد. پس از قتلهاي پائيز ۷۷ بود كه نام او نيز در ميان قربانيان ماشين سركوب مطرح گرديد . بخش‌هاي زيادي از زندگي و آثار و افكار او همچنان در آنسوي خطوط قرمز قرار داد و اين چند خط تنها يادماني محافظه‌كارانه از آن نويسنده توانا ، مقتول و فراموش شده است.

چرا عده اي در خارج از ايران اينقدر با گنجي مشكل دارند؟


چند روزي ميشود كه شاهد تكه پراني ها و متلك هاي عده اي در خارج از ايران براي زير سئوال بردن گنجي هستيم. آيا واقعا اين آدم ها تا اين اندازه مي توانند نسبت به آنچه كه گنجي از سرگذرانده بي تفاوت و حتامغرض باشند . يامان باشد زندانيان سياسي اي كه اكنون نگران شانيم همان مسئولين ر‍‍ژيم سال هاي قبل اند. انسانيم همه. والا در جمهوري اسلامي مگر هست كسي كه به نحوي مسئول فجايع اين سي نباشد. ما كه ساكت تماشا ميكرديم چه؟ البته نق هايي هم ميزديم... آقاي هادي خرسندي طي يك جمله ي سه خطي گنجي را با تمام آنچه كه پشت سر گذاشته تازه هم ارز خودشان ميبينند. واي بر ما ... دور نيست روزي كه همين عزيزان خون سهراب ها و نداها را هم با غربت توريسم منشانه ي اين سال هايشان هم ارز كنند و خلاص .. سهم خودشان را از مردم بخواهند. ميدانم كه اين حرف ها در اين زمان چقدر زهر است براي مان،‌اما خواهش ميكنم از تمام كساني كه نظري دارند؛ آيا واقعا اين است انصاف در حق گنجي اي كه امضاي دويست و اندي ازبرجسته ترين متفكران معاصر را به همراهي مان جلب كرده؟ گيرم كه كه اكبر خان عبوس است و بد اخلاق. فكر ميكنيد ما جاي او بوديم الان كجا بوديم. ميتوانيد تصور كنيد؟ دلم ميخواهد به او بگويم كه قدري چاشني محبت جاي خالي خيلي از تحليل ها را پر ميكند. به نظر ميرسد خيلي از مدعيان روشنفكري در خارج از ايران حتا با تاويل ادبيات نوشته هاي او مشكل دارند

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

لحظه هاي متراكم تاريخ و ما

در زندگي جمعي آدم ها در هر بوم و سرزمين، بعضا شرايطي در عرض و طول هم بوجود مي آيند كه در نهايت آنها را به دوره هايي اصطلاحا تاريخ ساز مي كشاند. خيلي ها از دريافت و درك چنين شرايطي عاجز مانده معلول وقايعي ميگردند كه بعدها بايد تحت عنوان تاريخ حسرتش را بخورند. نظير آنچه كه در اغلب انقلاب هاي تاريخ ديده و شنيده ايم. از جمله 1357 در ايران. اما اين بار ...!ا
من تا همين سه ماه پيش يكي از بسياراني بودم كه با متعلق دانستن خود به قشر متوسط و مثلا تحصيلكرده ي جامعه اولا كاملا احساس اقليت داشتم و مهمتر اينكه هيچ اميدي به وجود هيچ نوعي از آگاهي جدي جمعي در جامعه نمي بستم.چه رسد به بروزش. اما ظاهرا اعتماد به نفس افسانه اي محمود و اطرافيان عمدتا بيمارش ، باعث طراحي مناظره هاي تلويزيوني اي شد كه جدا از يكسري عوامل ريز ودرشت ديگر،‌باعث افتادن جرقه بر دل خرمني شد كه پيش بيني اش براي خود مردم هم سخت بود.
اما اين روزها آنقدر آگاهي و تحليل هاي هوشمندانه و تيز بينانه از مردم اطرافم ديده ام كه به سختي مي شود حرفي به ميان آورد كه نيانديشيده يا نشنيده باشند. اما نكته در اين جاست كه گفتم: مردم اطرافم؛ يعني طبقه اي مشخص از اجتماع. در يك كلام،‌به نظرم، اين جنبش،‌تپش قلب آگاه قشر متوسط تهران و درمرحله ي بعد چند شهر بزرگ است. جنبشي كه در روشنفكرانه بودن هسته اش،‌اگر بينظير نباشد كم نظير است. اما مشكل همين جاست كه هنوز با درگير شدن تمام لايه هاي اجتماع قدري فاصله دارد. حالا اين "قدري " چقدر است؟! گاهي احساس ميكني همين بيخ گوش و گاه در فاصله اي ماراتني. ولي يك چيز مسلم است. براي امثال مني كه به سبب شرايط شغلي و اجتماعي با جمعي از آدم هاي متعلق به اقشار ديگر و به خصوص طرفدار حاكميت (در شدت هاي مختلف) درگيري و برخورد روزمره داريم؛ نحوه ي اين برخورد و ميزان وقت و انگيزه اي كه صرف ميكنيم واقعا اهميت پيدا ميكند.
گاهي به نظرم مي رسد كه اين روزها شبيه مبلغين مذهبي دو قرن پيش شده ام. بحث ها هميشه از ميزان صحت فجايع و جنايات حكومت آغاز ميشود و كم كم به مسائل بنيادي تر ميرسد. باور كنيد اغلب آدم هاي مذهبي در جامعه ي ما در جايي از مسير ترس از يگانه ي بي همتاي اسلام، هويت مستقل و وجود انساني شان را دفن كرده اند.نميخواهم پيچيده اش كنم اما نيتم از نوشتن اين مطالب كمكي كوچك به همفكراني است كه حالا ديگر مي دانم كم نيستند و انديشه شان با تمام سهمناكي اش براي بدويت اين ابلهان، با سرعتي غريب در حال تكثير است.
براي روبرو شدن با اقشار عامي تر و ذهن هاي نا آشنا تر با اطلاعاتي كه مدت هاست ما در آن غرقيم، نكته هاي نه چندان بي اهميتي هست كه توجه به آنها مي تواند خيلي موثر باشد.
1- يكي از نگراني هاي عمده ي قشر بزرگي از جامعه،‌اعم از مذهبيون و كارگران يا اصطلاحا بدنه ي اجتماع،‌تصور آنها ازوضعيت جامعه در صورت ايجاد آزادي كامل به سبك غربيست. بارها شاهد ابراز نگراني دوستاني از ميان آدمهايي بوده ام كه به هرحال جزيي از اين امواج سبزند و بنا به هر دليل درست يا نادرست،‌مباداي آن را دارند كه فرداي آزادي،‌شاهد لختي زنان و دختران، و بي بند وباري فرزندانشان گردند. خواهش ميكنم اين موضوع را جدي بگيريد و هرگز به تمسخر به آنها نگاه نكنيد كه با قدري تامل در علت هاي نگراني شان مي توان بسياري از گره هاي بسته ي اين جامعه را باز كرد.
2- اشخاص شاغل در مراكز دولتي هنوز با چنان ترس و واهمه ي عجين با هويت شغلي شان روز ها را به شب مي رسانند كه گاه از قياس شخصيت شان در خانه و محل كار حيرت زده مي شويم. باور كنيد براي زدودن اين رياي سنگين با رسوب سي ساله اش ،‌عزمي چنان لازم است كه ناگزيرم از وا‍ژه ي دستمالي شده ولي همچنان عزيز "ملي" استفاده كنم. اين آدم ها نياز به كمك دارند. خيلي ها را ميشناسم كه سالهاست در مثلا صدا و سيما چهره هايي شناخته شده اند و با تن دادن به فرمول هاي سهل الاجراي اداري عملا مدافع حكومت بوده اند، در حالي كه اغلب شان در محدوده ي شخصي يكي بوده اند شبيه همه ي ما. با همان نق و نوق ها و حتا بيشتر، نقدهاي اساسي. اما چه ميشود كرد كه بقول بزرگ تر ها نان در آوردن مردم سالهاست كه دين و ايمان برايشان نگذاشته. خلاصه؛‌حرفم اين است كه به همان اندازه اي كه اين همه هوشمندي در اين مردم قابل مشاهده شده،‌رابطه ي بين واقعيت و حقيقتي كه برايش هزينه كرده ايم پيچيده تر ميشود. بله،‌ميشود نشست و گفت كار اين ها تمام است؛‌سه ماه ديگر،‌يكسال ديگر، اما خيلي ها اين روزها دعا ميكنند كه كار با پيچشي نرم در قدرت و تغييراتي تدريجي،‌اما اساسي در قانون اساسي پايان بگيرد. اگرنه،‌چه بسا همگي شاهد طوفاني گرديم كه كنترل ويراني هايش در اختيارمان نباشد. با توجه به اين هاست كه فكر ميكنم نقش تك تك ما در يافتن،‌و نشان دادن راه هايي براي مبارزه ي مدني به اقشار مختلف درگير با بدنه ي نظام،‌بي اندازه تعيين كننده است.
3-كنار گذاشتن سهمي كوچك از 24 ساعت براي موضوعي كه همگي در مقام حرف تاييدش ميكنيم؛ اما در عمل هنوز بسياري از ما زمان موثري را به آن اختصاص نداده ايم. خود من؛ كه بالاخره براي نوشتن اين سست قلمي ها نشسته ام،‌ساعت يك و نيم جمعه شب را غنيمت شمرده و آغاز كرده ام. نمي دانم چقدر شانس زندگي نصيب اين وبلاگ خواهد شد تا انگيزه ي تداومش را پيدا كنم.